صامت بروجردی › همچنین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عنقریب است که این سلسله بر هم زده‌اند / کوس ماتم بشکست دلم خرم زده‌اند
ناگهان تیرسواران حوادث ز کمین / قلم سهو به طغرای بر و کم زده‌اند
منشین غافل از آیات نهانی کاین قوم / پای بر افسر دارا و سر جم زده‌‌اند
از قوی پنجگی خیل فنا عبرت گیر / کز دلیری به زمین قامت رستم زده‌اند
نقد جان در بر آمال چه مرهون داری / این گروهند که آتش به دو عالم زده‌اند
عبث از برق حسد خرمن طاعات مسوز / ای بسا قطره آتش به دل یم زده‌اند
پرده‌‌داران شب و روز در این کهنه وثاق / دست بر سینه بیگانه و محرم زده‌اند
فرصت دم‌زدن از بهر بنی‌آدم نیست / نیستند آدمی آنان که دمی دم زده‌‌اند
آن عرق نیست که برروی تهیدستانست / به گل سوری خود خال ز شبنم زده‌اند
چه دوخنگست شب و روز پی راحت تست / زین دو نوبت که بدین اشقر و ادهم زده‌اند
کس ندارد خبر از قافله ره عدم / مهر گویی به لب ناطق و ابکم زده‌اند
از طمع خواری ما نیست خبر آنان را / که ز افراط طمع طعنه به آدم زده‌اند
حیرتم زین همه اسباب تعلق که چرا / تهمت سوزن بر عیسی مریم زده‌اند
گر قدم در ره تحقیق زنی سست مزن / آن کسانیکه قدم را زده محکم زده‌اند
مانده در ماتم اسباب و عجب بی‌خردی / ناگهانی به درت حلقه ماتم زده‌اند
زنگ بیهوشی از آینه ادراک بشوی / تا کنی درک هر آن حرف که مبهم زده‌اند
ندهد فقر و غنا سود به کس قرعه مرگ / چون به نام همه از مفس و منعم زده‌اند
چشم بهبود خود از مرحمت خلق بپوش / کی به زخم کسی این طایفه مرهم زده‌اند
باش خاک در آنانکه به اخلاص درست / دست بر دامن بسم‌الله اعظم زده‌اند
اسدالله علی آنکه به نامش پی فخر / سکه جاه رسولان مکرم زده‌اند
به جز از ختم رسول خیل رسولان عظام / علم عزتش از خویش مقدم زده‌اند
(صامتا) جایزه نظم تو بس حب علی است / دیگران چه دم از خواهش درهم زده‌اند