صامت بروجردی › و برای او| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر که به کف قوت صبح و شام ندارد / راحتی از زندگی به کام ندارد
در بر اغیار و یار هیچ ندارد / مرد تهی‌دست احترام ندارد
گر بود از نسل معن و حاتم وقا آن / نزد کسی اسم و رسم و نام ندارد
شمع حیات وی از شماتت دشمن / جز نفسی بیشتر دوام ندارد
هر که فقیر است غیر از آنکه بمیرد / زخم درون وی التیام ندارد
دولت دنیا به خرج می‌رود امروز / کار به شیرینی کلام ندارد
جامه چرکین فقر هر که ببر کرد / هیچ کسش رغبت سلام ندارد
دهر چراگاه اِغنیاست که هست / همچو خری گو بسر لجام ندارد
غیر خدا خوش به حال آنکه چو (صامت) / چشم تمنا ز خاص و عام ندارد