صامت بروجردی › و برای او| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلا به کسب سعادت چرا شتاب نداری / غم جوانی و پیری و به هیچ باب نداری
چه شد تو را که محبان تام وقت و تو تنها / خیال رحلت از این منزل خراب نداری
متاع عمر عزیز تو صرف شد به بطالت / به روزگار بجز میل خورد و خواب نداری
ز ارتکاب معاصی همیشه بی‌خود و مستی / خبر ز دوزخ و هنگامه عذاب نداری
به خون بی‌گنهان بی‌حساب پنجه میالای / عجب که واهمه از موقف حساب نداری
چگونه صبر کنی در جزا به آتش دوزخ / در این جهان که دمی تاب آفتاب نداری
که داده است تو را در زمانه این همه جرات / که می‌کنی گنه و خوف از عقاب نداری
برای زادره (صامت) ای سرشک شتابی / بدا بحال تو ای دیده از چه آب نداری