صامت بروجردی › و برای او همچنین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای خسرو بی‌سر ای باب گرامم / بردند ز کویت آخر سوی شامم
صیاد قضا بود عمری به کمینم / تا خود به کدامین درگاه نشینم
بردار سر خویش از بهر نظاره / دوران به سکینه بسته ره چاره
دوران ز غمت خاک آخر بسرم کرد / از سنگ عدالت بی‌بال و پرم کرد
بستی ز چه رو چشم از دختر زارت / ایجان و تن من بادا به نثارت
بگرفته ز بس شمر بر من ز ستم تنگ / شیون شده کارم چون مرغ شباهنگ
بر آه و فغانم یک تن ندهد گوش / از جور سنان دل در سینه زند جوش
در قید یتیمی هر کس که اسیر است / اندر نظر خلق پیوسته حقیر است
اکنون که نمودند این قوم ز کینه / راست بسر نی ای مهر مدینه
ای گروه یکتا ای درج کرامت / ای اختر تابان در برج امامت