صامت بروجردی › و برای او| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرو ای جان برادر سوی میدان ز بر من / منما تیره چو شب روز بمد نظر من
یادگار پدر و مادر و جد من محزون / مکن از رفتن خود رخت مصیبت ببر من
من بی‌کس چه کنم بی‌تو در این وادی پرغم / غیر تو دادرسی نیست مرا در همه عالم
مکن از آتش هجران جگرم خون کمرم خم / نکند در تو اثر آه دل بی‌اثر من
من خونین جگر آن روز دل از دست بدادم / که در این وادی پرخوف و خطر پای نهادم
بود این آرزو از دور فلک عین مرادم / که خدا خیر کند عاقبت این سفر من
چه کنم گر نکنم بی‌تو بلند آن و فغان را / چه زنم گر نزم شعله ز داغ تو جهان را
چه دهم گر ندهم بدرقه راه تو جان را / به کجا می‌روی ای مونس شام و سحر من
خبر از درد دل خواهر بی‌تاب نداری / داغ خود را به سر داغم از آن روی گذاری
به من از کرب و بلا فوج بلا گشته شکاری / صبر را گوی که تا آید و بیند هنر من
شوق سردادن خود بسته ز خواهر نظر ترا / به کف شمر نهی زینب خونین جگرت را
چکنی بعد خود اطفال ز غم در به در ترا / آب بگذشت برادر ز فراقت ز سر من