صامت بروجردی › و برای او همچنین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون دید زینب شمر را به میدان / بر سینه شاهنشه شهیدان
بر سر زد و گفتا به آه و افغان / در نزد ابن سعد نامسلمان
ظالم چگونه می‌کنی نظاره / کز هر طرف پیاده و سواره
جسم حسین سازند پاره‌پاره / از خنجر و تیر و سنان و پیکان
ای بی‌حیا مگر دلت ز سنگ است / بر عرتت رسول کار تنگ است
کفار را از کرده تو ننگ است / آخر حسین من بود مسلمان
نبود روا کنند یک سپاهی / چندین جفا در قتل بی‌گناهی
غیر از حسین نبود مرا پناهی / رحمی نما بر حال این غریبان
این بی‌گنه سبط پیمبر تست / کامروز دستگیر لشگر تست
در زیر خنجر در برابر تست / زار و غریب و بی‌معین و عطشان
از تشنگی رفته ز پیکرش تاب / بر وی بده بهر خدا کفی آب
او را به وقت مرگ کن تو سیراب / راضی مشو عطشان حسین دهد جان
ای کرده راه کفر و کینه را طی / گشته بهار بی‌کسان ز تو دی
آخر کشیدی بهر گندم ری / خنجر در این صحرا به روی مهمان
هر چند زینب کرد بی‌قراری / سیل سرشک از دیده کرد جاری
ننمود او را ابن‌سعد یاری / گفتا چه (صامت) با دل پریشان