صامت بروجردی › و برای او همچنین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون به صف کرب و با بخت و هب یار شد / آمد و یار پسر احمد مختار شد
آخر کار پسر دختر خیرالانام / با پسر سعد لعین بسته به پیکار شد
گریه کنان مادر زار وهب شیر دل / رو به وهب کرد که ای غیرت سر و چگل
هستی اگر طالب برهم ‌زدن آب و گل / خیز که هنگام تجلای رخ یار شد
شمع رخ دوست به پروانه شور می‌زند / بر جگر پیر و جوان تیر نظر می‌زند
خیز که معشوق ازل حلقه بدر می‌زند / موسم افروختن طلعت دلدار شد
گر به تمنای حیات ابدی مایلی / در همه حالی ندهد دست چنین محفلی
قافله افتاده بره خفته تو در منزلی / سبط رسول عربی قافله سالار شد
خیز و ره عشق به ارباب هوس تنگ کن / پنجه ز خون در نظر خون خدا رنگ کن
رو به رکاب پسر شیر خدا جنگ کن / چون که حسین بن علی بی‌کس و بی‌بار شد
رو بفکن بر زبر قصر سعادت کمند / مادر خود را ببر فاطمه کن سر بلند
بر فرس همت خود زین سعادت ببند / وقت جداساختن یار ز اغیار شد
جوهر مردانگی امروز نماید ظهور / زن سرپایی به عروس و به نشاط و سرور
گر به جنان طالبی و راغب حور و قصور / جنت تو کرب و بلا تحتها الانهار شد
کرد وهب نزد شه تشنه لبان سر قدم / ساخت طلب رخصت میدان از امام امم
زد به یکی حمله صف لشگر عدوان بهم / تیغ کفش برق تن لشگر کفار شد
مورد صفت لشگر کفار به جوش آمدند / پیل دمان را پی کشتن به خروش آمدند
جمله پی قتل سلیمان چون و حوش آمدند / روز به چشم وهب آخر چه شب تار شد
عاقبت از اوج شهادت چو هما پر نهاد / حنجر خود را زوفا بردم خنجر نهاد
در ره سودای حسین بن علی سر نهاد / بر سروی خسرو بی‌بار و مددکار
از مدد بخت بلند وهب نوجوان / کرد نظر بر رخ زیبای حسین دادجان
گشت شه تشنه لبان را به زمین چون مکان / شمر روان بر سر آن سرور ابرار شد
تا کند از تن سر مهر افسر او را جدا / جا به سر سینه وی کرد سنگ بی‌حیا
تشنه جدا کرد سر سبط نبی از قفا / (صامت) از این مرحله از چشم گهربار شد