صامت بروجردی › و برای او همچنین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دا که از رخ حسین شمر حیا نمی‌کند / تا نکشد دست ز دامنش رها نمی‌کند
خواهی اگر نظر کنی حوصله امام را / بین که چگونه می‌کشد خسرو تشنه کام را
بس که ز صبر کرده پر قدرت حق نمای او / آمده ترک آرزو عمده آرزوی او
حال خراب وی شود دم به دم از خراب‌تر / قلب کباب وی شود هر نفسی کباب تر
داشت چه از رضای حق شاه شهید آگهی / دست ز جان بشست با کوکبه یداللهی
آنکه ز آب رحمتش خاک وجود گل شده / کام زبانش از عطش این همه مشتعل شده
واقعه خلیل را برد حسین از میان / دادن سر ذبیح را محو نمود داستان
آن رسول یک به یک کرد به ملک نینوا / بی‌سر و دست و تن به تن بر سر خاک کرده جا
جلوه حسن کبریا گشت ز شوق رهزنش / حلقه موی دوست شد طوق وفا بگردنش