صامت بروجردی › و برای او همچنین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آمد مه غم بهر عزاداری زینب / شد موسم غمخواری بی‌یاری زینب
فریاد که از ظلم یزید آن سنگ می‌شوم / فرزند نبی کشته شده بی‌کس و مظلوم
سرو قد اکبر چو در آن دامن صحرا / افتاد ز شمشیر ستمکاری اعدا
بنشست چو شمر شقی آن کافر دوران / بر سینه بی‌کینه سلطان شهیدان
بردند چو از رخ یپه شام نقابش / بستند چو بر گردن و بازوی طنابش
آن شب که روان شدی به سوی کوفه ویران / دادند بوی جا ز جفا گوشه زندان
در شام به ویرانه چو دادند مکانش / خون گشت چو (صامت) ز بصر اشک روانش