صامت بروجردی › و برای او| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زینت دوش نبی خاک سیه جای تو نیست / خیز کاین جای تو نیست
بسر خاک سیه منزل و ماوای ت ونیست / خیز کاین جای تو نیست
خاک عالم بسرم کز اثر تیر و سنان / ایشه تشنه لبان
جای یک بوسه من در همه اعضای تو نیست / خیز کاین جای تو نیست
شمر لب تشنه‌چشان رشته عمر تو گسیخت / بی‌گنه خون تو ریخت
مر ندید او اثر رنگ به سیمای تو نیست / خیز کاین جای تو نیست
قاصدی کو که فرستم دمی از کرب و بلا / به بر شیر خدا
در نجف باخبر از حال تو بابای تو نیست / خیز کاین جای تو نیست
شمر نگذاشت س از قتل تو معجر بسرم / ای شه خون جگرم
کفنی بهر قد و قامت رعنای تو نیست / خیز کاین جای تو نیست
دادی ای شاه به میدان محبت سر خویش / به ره داور خویش
از خدا غیر خدا هیچ تمنای تو نیست / خیز کاین جای تو نیست
زین جفاها که کنی که ای پسر سعد دغا / به شه کرب و بلا
مگر از دود دل فاطمه پر وای تو نیست / خیز کاین جای تو نیست
ز غم بی‌کسیت شد جگر سنگ کباب / آخر از بهر ثواب
یک جوی رحم چرا بر دل اعدای تو نیست / خیز کاین جای تو نیست
گر بگویم که وداع علی اکبر پسرت / شده پر خون جگرت
شاهدی بهتر از این چشم گهر زای تو نیست / خیز کاین جای تو نیست
نه برادر نه پسر تن به زمین سر بستان / ای شه تشنه لبان
نیست دردی که ز هر گوشه مهیای تو نیست / خیز کاین جای تو نیست
شمر نیلی کند از ظلم رخ دختر تو / کودک مضطر تو
مگر این سوخته دل دخت دل‌آرای تو نیست / خیز کاین جای تو نیست
تنت امروز چنین سرمه صفت می‌نگرم / خاک عالم بسرم
باخبر خواهرت از امشب و فردای تو نیست / خیز کاین جای تو نیست
به جز از چشم من و چشمه زخم بدنت / جان به قربان نت
خون فشان چشم کسی بهر تماشای تو نیست / خیز کاین جای تو نیست
غیر زنجیر که در بستن ما بسته کمر / ای شه تشنه جگر
هیچ کس نیست که دربند سر و پای تو نیست / خیز کاین جای تو نیست
خسروا (صامت) محزون ز عزایت شب و روز / گوید از ناله و سوز
کارزوئی به دلم غیر تمنای تو نیست / خیز کاین جای تو نیست