صامت بروجردی › رفتن حضرت اباعبدالله الحسین به دیدن امام حسن(ع)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

روایت است که یک روز نور چشم نبی / حسین سلاله نسل محمد عربی
برای دیدن فخر انام و شاه ز من / چراغ دیده آن عبا امام حسن
علم نمود قد خود چو شاخه شمشاد / چو سرو سوی سرای حسن به راه افتاد
رسید چون بدر حجره برادر خویش / شنید صوت دلارای ماه انور خویش
که کرده ملک و ملک را ز لحن خود حیران / حسن ز صوت حسن در تلاوت قرآن
نوای روح فزای همان رفیع جناب / نموده آب روان را به جای خود در خواب
ستاده تافته پرها به هم تمام طیور / برون نموده سر از غرفه‌های جنت حور
به داد خسرو لب تشنه تکیه بر دیوار / ز دیده کرد روان گریه همچو ابر بهار
شد چو موسی عمران ز پای وی تا فرق / به مثل وادی سینا به آب حیرت غرق
حسن ز غنچه شاداب در شکر ریزی / حسین ز دیده غمناک در گهر ریزی
حسن فشانده در از بحر سینه مواج / حسین مستمع صوت عشق در معراج
یکی ز جمله خدام مجتبی ز وداد / گذار وی ببر شاه تشنه لب افتاد
خبر به نزد حسن برد کی رفیع جناب / حسین برادر گریان خویش را دریاب
که مدتی ست به بیرون حجره گریانست / به قرص ماه رخ خود ستاره افشانست
حسن ز حجره به سوی حسین شتاب نمود / تفحص الم قلب آن جناب نمود
سئوال کرد که ای از محن شرشته گلت / چه محنتست برادر که کرده رو به دلت
جواب داد که ای شمع جمع انجمنم / شه ممالک اندوه ابتلا حسنم
از آن زمان که رسید از لب درافشانت / به گوش من ز در حجره صوت قرآنت
بلند گشت ز جانم فغان غم فرسود / که از چه عاقبت این لب شود ز زهر کبود
چگونه این رخ رنگین ز لاله حمرا / شود به رنگ ز مرد ز کینه اعدا
چرا زحدت سم ریزد از گلو ببرت / به طشت یکصدوهفتاد پاره جگرت
از این سخن حسن از دل فغان و ناله کشید / به گفت کای لب عطشان به نزد آب شهید
بلای من چوبلاهای غم فروز تو نیست / ز ابتلای جهان روز کس چو رو زتو نیست
به کربلا پی قتل تو سی هزار نفر / کشند سنگ و نی و چوب و ناوک خنجر
به سوی عرش رسانند آه جان کاهت / کشند سنگ‌دلان قربه الی اللهت
هر آنچه یاد نمائی تو از خدا و رسول / کسی نمی‌کند آن روز حجت تو قبول
کسی به حالت بی‌یاریت نظر نکند / گلوی خشک تو ز آب فرات تر نکند
بنای عمر ترا رخنه افکند به اساس / غم عروسی قاسم شهادت عباس
ترا به کرببلا می‌نماید از جان سیر / فراق اکبر و اندوه اصغر بی‌شیر
تو زیر خاک به عزت کنی نهان تن من / تن تو بر سر خاک اوفتد بدون کفن
اگر به پرده نهان است عزت منزار / سر برهنه رود خواهر تو در بازار
مرا به دامن تو وقت مرگ باشد سر / شود نهان سر تو در تنور خاکستر
ز سوز زهر گر افتد به طشت من ببرم / ز بی‌کسی صد و هفتاد پاره جگرم
زند یزید لعین پیش چشم زینب تو / میان طشت طلا چوب ظلم بر لب تو
بپوش (صامت) از این شرح جانگداز نظر / که نیست مستمعان را توان و تاب دگر