صامت بروجردی › حکایت سفینه غلام| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چنین شده است روایت بر وضه الانوار / که یک غلام سیه داشت احمد مختار
به درگهش پی خدمت نموده بود مقر / رسیده بود به فخرش به عرش اعظم سر
به همره نبی ابطحی به یک سفری / روانه بود چو اندر پناه خور قمری
ز طی راه شدی خسته هر که از اصحاب / به دوش خود بگرفتی غلام از او اسباب
حمیتش ببر همرهان چون جوش گرفت / تمام جمله اصحاب را به دوش گرفت
گشود سید مختار غنچه شاداب / بدان غلام به انت السفینه کرد خطاب
از آن زمان پی فرموده رسول عرب / همان غلام سیه را سفینه گشت لقب
چو رفت خاتم پیغمبران ز دار فنا / سفینه کرد سفر موسمی سوی دریا
چو در سفینه درآمد سفینه و بنشست / ز تند باد حوادث سفینه‌اش بشکست
پس از شکستن کشتی که دل به مرگ بداد / ز لطف ایزدی اندر جزیره‌ای افتاد
بطی راه میان جزیره پویا شد / که از برابروی شیری آشکارا شد
زهم گشود دم و دم به حمله کرد علم / سفینه گشت مشوش ز بیم آن ضیغم
به عجز گفت که ای شیر بی‌نوایم من / سفینه خادم درگاه مصطفایم من
در این جزیره مرا ای اسد رعایت کن / به دوستی محمد مرا حمایت کن
چو شیر نام محمد از آن غلام شنید / ز روی عجز سر خویش را بجنبانید
اشاره کرد به سوی سفینه شیر دژم / که ای سفینه دگر ره مده به خاطرم غم
اگر غلام رسولی تو من غلام توام / کنون ستاده پی حفظ احترام توام
مدار بیم و بیا شو سوار من اکنون / کز این جزیره پرخوف آرمت بیرون
به احترام تمامش به دوش خویش نشاند / ببرد در بلدی وزه بلیه‌اش برهاند
رسید قصه دیگر ز نو بیاد مرا / که ابن سعد ز بعد از زوال عاشورا
اراده کرد که اسب ستم‌گری تازد / تن حسین علیرا چو توتیا سازد
نمود فضه بر زینب این چنین بنیاد / که ای غمینه غم تازه‌ات مبارک باد
برفت از سر زینب در این مقدمه هوش / کشید از دل پردرد سوی فضه خروش
که از حکایت شیر و سفینه یاد آور / که در جزیره به حفظ سفینه بست کمر
اگر سفینه غلام در رسول بود / شرافت توهم از خدمت بتول بود
یکی جزیره در این وادی شرر بار است / شنیده‌ایم که در او شیری آدمی‌خوار است
تو هم برو ببر شیر و اشکباری کن / سرشک از مژه بی‌اختیار جاری کن
بگو بشیر که ای شیر وقت امداد است / برای یاری ما قحط آدمی زاد است
رضا مباش که این قوم این خیال کنند / تن برادرم از اسب پایمال کنند
بیا محافظت جسمنور عینم کن / رعیات تن صد پاره حسینم کن
دوید قصه غمدیده باشتاب تمام / ز قول بی‌بی خود نزد شیر برد پیام
ز فضه شیر چو بنمود این سخن اصفا / روانه شد به سر کشتگان کرببلا
به قتلگاه شه تشنه لپ نها قدم / فتاده دید ز هر سوی کشته بر سرهما
ز هر طرف به سراغ حسین رو می‌کرد / به پیکر شهدا می‌رسید و بو می‌کرد
به هر شهید که در آن زمین گذر می‌کرد / ز گریه خاک عزا دمبدم بسر می‌کرد
کشید از دلِ پر خون خروش واویلا / رسید تا به سر نعش سیدالشهداء
فتاد بر سر آن نا امید ز آب فرات / چو تشنه‌ای که رسد بر وصال آب فرات
ببر کشید چوجان جسم داغدیده او / نهاد لب برک حنجر بریده او
نمود چهره زن خون گلوی او رنگین / زبان حال کشید از جنگر ترانه چنین
که ای امانت پیغمبر و عزیز خدا / فدای بی‌کیست ای غریب کرببلا
عجب رعایل حال تو امتان کردند / تو را به کرببلا خوب میهمان کردند
چرا ز سنگدلی آب بر رخت بستند / ز ماتم علی اکبر دل تو بشکستند
چرا از آدمیان کس نکرد یاری تو / که این کمینه بیایم به جان نثاری تو
کجا شد آن همه عزین که در کنار بتول / گهی مقام تو بود و گهی به دوش رسول
چرا برهنه تنت در تراب افتاده / مقابل شرر آفتاب افتاده
ز زحمت دل پر شیونت چه می‌خواهد / جدا نموده سرت از تنت چه می‌خواهد
ز دیده (صامت) محزون سرشک جاری کن / بمانم شه مظلوم اشکباری کن