صامت بروجردی › سئوال از ملک الموت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شنیده‌ام که خدای مهیمن معبود / زمانی از ملک الموت این سئوال نمود
که ای تو قابض روح تمام خلق جهان / ز جن و انس و سیاه و سفید و پیر و جوان
از آن زمان که به این امر گشته ای مامور / گذشته بر تو از این کار بس سنین و شهور
به فوق عرش ز هر خانمان بری شیون / شوند بسته فتراک تو چه مردوچه زن
دمی شده است که سوزد دلت به حال کسی / که برکشی ز دل تنگ آشیان نفسی
چنین به درگه پروردگار رب جلیل / نمود عرض به معجز و نیاز عزرائیل
که ای خدا دل من درد و جای پرخون است / که حد گفتن وی از حساب بیرون است
اول به ماتم طفل صغیر خون جگر / که نبودش بدم مرگ مادر و پدری
یتیم چون بکشاکشز دادن جانست / مرا مصیبت بیرون و رحد امکانست
دوم کسی که غریبست و از وطن مهجور / ز یار و یاور و اهل دیار باشد دور
نه مونسی که شود رازدار و دلجویش / نه همدمی که دهد دل به مرحمت سویش
غریب را نکند هیچ کس گذر بسرش / مگر غریب دگر در وطن برد خبرش
فغان که بازمرا در دل اضطراب افتاد / به یاد شام همان کشور خراب افتاد
قسم به ذات خدا کودک یتیم حسین / همان ستمکش محزون الیم حسین
به غیر درد یتیمی مگر غریب نبود / همان ستمکش محزون و غم نصیب نبود
ستمکش دو جان دختری رقیه بنام / در آن زمان که مکان داشت در خرابه شام
نبود ورد زبانش به غیر نام پدر / غذای روز شبش اشک چشم و لخت جگر
یزید شد چه خبردار از تب و تابش / روانه کرد به تسکین وی سر بابش
سر پدر به طبق نزد وی چو بنهادند / ستم رسیده زنان خود ز دیده بگشادند
چون آن صغیر گرفت از سر طبق سرپوش / سر پدر به طبق دید از سرش شد هوش
به هوش آمد و آن سر گرفت بر سینه / زبان گشود پی شکوه‌های دیرینه
که ای جناب پدر تاکنون کجا بودی / چرا ز دختر دلبند خود جدا بودی
تو بودی آنکه مرا بود جا در آغوشت / چگونه گشت به کلی ز من فراموشت
به همرهت علی اصغر چرا نیامده است / برادرم علی اکبر چرا نیامده است
تو زنده باشی و باشد عذار من نیلی / ز دست شمر لعین تا یکی خورم سیلی
پدر به شام نباشد مگر دگر خانه / که داده‌اند به ما جا به کنج ویرانه
به صدقه مرد و زن کوفیان بی‌پروا / به ما دهند همی نان پاره و خرما
ز اهل شام همین نیست ای پدر گله‌ام / نظاره کن به کف پای پر ز آبله‌ام
بروی خار مغیلان بسی دویدم من / جفای کوفی و شامی همی کشیدم من
بدان رسید که از درد بی‌مدد کاری / نهان شدم به تعب زیر بته خاری
ز خاک بستر و خشمت و خرابه‌ام بالین / عجب یتیم نوازی کند یزید لعین
لب مرار عطش و قحط آب گشته کبود / لب مارک تو از چه باب گشته کبود
گمانم این لب و دندان همچو مروارید / کبود گشته پدرجان ز ضرب چوب یزید
چو با پدر کمی از درد دل اشاره نمود / خرابه را ز تف آه پر ستاره نمود
ز روی سینه او سر به یک طرف غلطید / به خاک روی یتیمی نهاد و آه کشید
فغان و آه که (صامت) به وقت جان دادن / بدی به گردن آن طفل بی‌گناه رسن