روایتی شده از راویان بسی مطلوب / برای علت دوری یوسف از یعقوب
که چون ز مصلحت کردکار بیهمتا / نمود مادر یوسف و وداع دار فنا
از این مقدمه یعقوب شد بسی دلگیر / یکی کنیز خرید ا زبرای دادن شیر
ز شیر دادن یوسف گذشت چون ایام / کنیز داشت یکی کودک و بشیرش نام
ز در رسید یکی روز پیر کنعانی / برای دیدن یوسف ز لطف پنهانی
گرفته بود در آغوش خود کنیز بشیر / نموده است تغافل به یوسفش از شیر
گرفته بود در آغوش خود کنیز بشیر / نموده است تغافل به یوسفش از شیر
الم به سینه یعقوب بس شرر افروخت / گرفت از بر مادر بشیر را بفروخت
کنیز گشت از این حال مضطرب احوال / نمود روی تضرع به قادر متعال
که یا رب از من و حال دلم گواهی تو / به بیکسان دل افسرده داد خواهی تو
ببین فکند جدایی چنان پیمبر تو / میان مادر و فرزند در برابر تو
چو دید زاری آن زن مهیمن علام / بدان ضعیفه همانا شد این چنین الهام
ببین چگونه تلاقی از این عمل سازم / میان باب و پسر هم جدایی اندازم
چنانکه تا ز بشیرت به تو خبر نرسد / خبر ز یوسف گمگشته بر پدر نرسد
غرض که گشت چهل سال یوسف از کنعان / جدا ز نزد پدر بهر آن زن گریان
چنان ز وصل پسر گشت این در نومید / که هر دو دیده وی شد ز انتظار سفید
مشیت ازلی این چنین گرفت قرار / که آب لطف به آتش فشاند دیگر بار
ندا رسید به یوسف ز خالق دوالمن / که نزد باب گرامی فرست پیراهن
که از فراق تو آن پیر نا صبور شده / سفید گشته دو چشمش چو از تو دور شده
همان بشیر به فرمان کردگار جهان / گرفت پیرهن و کرد روی سوی کنعان
رسید بر دروازه دید پیر زنی / نه پیرزن که دو مشت استخوان به یک کفنی
نشان خانه یعقوب را از او پرسید / کنیز بوی محبت از آن نشانه شنید
سئوال کرد چه خواهی ز خانه یعقوب / جواب داد که دارم ز یوسفش مکتوب
از این جواب دل پیر زن به سینه طپید / به گریه گفت که یا رب چه شد نشان امید
به وعدهای که نمودی عجب وفا کردی / مرا ز محنت فرزند خود رها کردی
بشیر یافت که آن پیر زن چه میگوید / کدام راه از این اضطراب میپوید
بگفت غم مخور ای زن که من بشیر توام / زمان وعده بسر رفت و دستگیر توام
بشیر را ز محبت کشید در آغوش / ز هوش رفت و ز فریاد و ناله شد خاموش
بشیر در بر یعقوب برد پیراهن / نمود دیده ز دیدار پیرهن روشن
یکی بشیر دگر در جهان خبر دارم / که از رسالت او شعله بر جگر دارم
همان بشیر که آورد در مدینه خبر / ز حال اهل و عیال حسین تشنه جگر
روایت است که آمد بشیر چون از راه / پیاده شد به سر تربت رسول الله
به گریه گفت که یا مصطفی سلام علیک / به رتبه ختم همه انبیا سلام علیک
خجل ز روی تو هستم اگر به خدمت تو / خبر دهم ز حسین و حریم و عترت تو
ولی رسول چو از اهل بیت اطهارم / به عرض واقعه در خدمت تو ناچارم
به دشت کرببلا از جفای ابن زیاد / به نزد آب حسین تو تشنه لب جا نداد
تمام اهل و عیالش اسیر و خوار شدند / سر برهنه به پشت شیر سوار شدند
سری که داشت به دوش مبارکتو مکان / گهی به خاک تنور و گهی به نوک سنان
سپاه شامی و کوفی سوار و بر مرکب / پیاده عباد بیمار با تن پر تب
ز جای عترت زارت خبر دهم یا نه / گهی به گوشه زندان گهی به ویرانه
به ناسزا دل زینب یکی کباب نمود / یکی به راس حین خارجی خطاب نمود
برای بردن بزم یزید بیپروا / به یک طناب ببستند شصت و شش زن را
نشسته بود نصاری به روی کرسی زر / ستاده بر سر پا عابدین بییاور
ظهیر مسخره در بزم شرب نزد یزید / ز دختران عزیزت کنیز میطلبید
بریده باد زبانم یزید خانه خراب / به نزد راس حسین تو ریخت درد شراب
شکسته باد دهانم که آن جهود عنود / لب حسین ز چوب جفا نمود کبود
بزرگوار دایا به حق پیغمبر(ص) / ز جرم (صامت) و عصیان شیعیان بگذار