صامت بروجردی › خواب دیدن ناصرالدین شاه قاجار در نجف اشرف| ” میراث‌دار ادب پارسی “

این شنیدستم که شاه جم حشم / ناصرالدین شاه کیسخرو خدم
گشت چون الطاف یزدان یاورش / حلقه زد پیک سعادت بر درش
یعنی از ایران روان شد از وفا / موکب میمون وی در کربلا
سر قدم بنمود با شوق و شعف / بهر پابوس شهنشاه نجف
گفت چون شد ساکن آن سرزمین / «ادخلوها بسلام آمنین»
منزل آن شاه گردوه احتشام / در نجف گردید در وادی‌السلام
لشکر آن خرو انجم سپاه / بر فلک زد قبه‌های بارگاه
اندر آن وادی نمودند انتخاب / گوشه‌ای را بهر اصطبل دواب
کرد چون اردوی شاه از صدر و ذیل / خیمه بر پا جوقه جوقه خیل خیل
دیده حق بین وی شد کامیاب / از زیارتگاه قبر بوتراب
شامگاهان شاه اورنک عجم / بر سریر استراحت زد قدم
شد چو هنگام سحر ناگه ز خواب / جست سلطان ناصرالدین از شتاب
لرزلرزان لعل لب را باز کرد / محرمان راز را آواز کرد
داد فرمان همراهان راه را / بر کنند آن خیمه و خرگاه را
رفت و در سمت دگر منزل نمود / بهر راحت منزلی حاصل نمود
گشت خرم چون دل شه از ملال / حاضران کردند از وی این سئوال
کای گدای در گهت خاقان چین / کیقبا از ملک قدرت خوشه‌چین
ای شهنشاه عجم اندر عرب / چیست خوف و اضطرابت را سبب
از چه رو ای خسرو خسرو اساس / ساختی از وادی ایمن هراس
ای همای اوج عزت از بهشت / ساختی منزل چرا اندر کنشت
گفت شد در خواب بر من جلوه‌گر / مظهر ذات خدای دادگر
حبل ایمان عروه الوثقای دین / مصدر ایمان امیرالمومنین
با غضب فرمود کز وادی السلام / کرده‌ای بهر چه ترک احترام
غافلی از احترام این زمین / کاین زمین باشد قبور مومنین
ساختی او را برای شیخ و شاب / آخور انعام و اصطبل دواب
اندر اینجا بر کلیم آمد ندا / از برای خلع نعلین از خدا
بی‌تامل ترک استکبار کن / زود از این ارض مقدس بار کن
گر چنین می‌باشد ای اهل یقین / احترام خاک قبر مومنین
پس چرا بر باد دادند اهل شام / حرمت نعش امام تشنه کام
نور چشم مصطفی از صدر زین / جسم صد چاکش فتاد اندر زمین
برد غارت دشمن بدگوهرش / هر لباسی داشت از پانا سرش
کار را بر جسم وی کردند تنک / هریک از ضرب عصا و چوب و سنگ
تا شود آگاه از سر دلش / زد سنان در پهلوی وی قاتلش
سجده گاه رحمه للعالمین / رنگ شد با سنگ از خون جبین
شد چنان پیکان به نافش کارگر / کز کمرگاهش برون بنمود سر
روسیاهی دشمنی با حق نمود / چون قمر با تیغ فرقش شق نمود
گشت افزون چو بلای پیکرش / شمر دون آمد به خنجر برسرش
ساخت از نی راس آن بی‌اقربا / از قفا با یازده ضربت جدا
تا که گردد میزبان راس وی / خولی بی‌دین سرش را زد به نی
بر سر وی کار را کردند سخت / گه به مطبخ بود گاهی بر درخت
پس تلافی کرد اندر شهر شام / زاده هند از برای احترام
ساخت در بزم شراب آن بی‌حیا / راس او را زینت طشت طلا
عرش را چون فلک بی‌لنگر نمود / بسکه هتک حرمت آن سر نمود
تا زند آتش به قلب زینبش / از غضب زد خیزران را بر لبش
نیست یارای نوشتن خامه را / مختصر کن (صامت) این هنگامه را