صامت بروجردی › در بیان قیامت و گریز به مصیبت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چنین شده است خبر مستفاد از اخبار / که روز حشر چو از امر قادر قهار
ز جن و انس و سباع و هوام و وحش و طیور / پی محاسبه گردند یک به یک محشور
ز جوشن و غلغله و اضطراب اهل حساب / زمین حشر بلرزد چو لجه سیماب
پی سزا و جزای امور بی‌کم و کاست / پرد جریده اعمال خلق از چپ و راست
ز آفتاب بسر مغزها به جوش آید / بالتهاب زمین قلب در خروش آید
عرق شود ز عروق و عظام در جریان / چنانکه محو کند نام قلزم و عمان
به پایه «لمن الملک» خوشتن دادار / دهد منادی «الله واحد القهار»
یکی ز مظلمه خلق مضطرب جانش / گرفته سخت به کف مدعی گریبانش
یکی به مجلس جاوید خبث در عرصات / بهانه جوی به ترک ادای خمس و زکوت
یکی ز اکل ربا آکل سموم حمیم / یکی به هاویه در بحث اخذ مال یتیم
به اجر کرده ز فجار ز جرت فساق / رود به قید سلاسل ز هر طرف اعناق
شوند قاتل و مقتول دادخواه به هم / دهند هر طرفی نسبت گناه به هم
پیمبران سلف جمله وانفسا گوی / همه ز عاقبت خود به بحر فکر فروی
ز هول روز جزا امتان شیخ و صبی / زنند حلقه به دور محدم عربی(ص)
به عذر امت بیچاره احمد مختار / کند حکایت وا امتا به لب تکرار
که ناگهان به صف حشر انقلاب افتد / درون هالک و ناجی به انقلاب افتد
به پیش چشم خلاق عیان شود به ملا / لوای قافله سالار دشت کرب بلا
به هیئتی که جگرها ز خوف خون گردد / عنان حوصله از دستها برون گردد
بود مقدمه آن قوه را به شیون و شین / شهید راه خدا حضرت امام حسین
ز نشئه می سر بازی وفا سر مست / سربریده پرخون گرفته بر سر دست
هزار پاره تن انورش ز ضربت تیر / به دست دیگر وی دست شمر شریر
نهاده از عقب راس آن سپهر اساس / به روی دست ملک دست حضرت عباس
شهید گشته و بی‌دست کز تنش ز عناد / دو دست در لب شط از برای آب افتاد
علی اکبر غمناک و قاسم داماد / کفن به گردن و سرها بدست با فریاد
گرفته حجت کبرای شاه تشنه جگر / به روی دست سر پر ز خون علی اصغر
ز جای ناوک پیکان و خنجر پاره / زند معاینه خون موج همچو فواره
به یک طرف اسرای دیار کوفه و شام / کنند زیر و زبر از هجوم صف قیام
همه به سینه سوزان و ناله جان کاه / زنند حلقه به دور لوای عدل اله
دوباره شور عظیمی دگر بپا آید / به گوش مرد و زن حشر این ندا آید
که چشم خویش بپوشید ابیض واسود / که می‌رسد به صف حشر دختر احمد
ز دوزخی و بهشتی شود بلند خروش / رسد چو فاطمه دراعه حسن بر دوش
به دوش دیگر آن غم رسیده محزون / هزار پاره و سوراخ جامه پر خون
چه جامه‌ای که نظاره همان جامه / فتد به عرش تزلزل به شور و هنگامه
به کف عمامه پرخون حیدر صفدر / شکسته پهلوی مجروح وی ز ضربت در
زند به قائمه عرش دست را محکم / کشد خروش که یا عدل و یا حکیم احکم
به جوش آورد از فرط ناله و زاری / پی محاکمه دریای قهر قهاری
ز رستگار و خطا پوی و بنده و آزاد / تمام را طمع مغفرت رود از یاد
به نزد ختم رسل با دلی ز درد غمین / ز روی عجز کند روی جبرئیل امین
که ای پیمبر رحمت به ما ترحم کن / خموش فاطمه را یک دم از تظلم کن
کزین معامله ترسم که حضرت عزت / کشد قلم ز غضب بر جریده رحمت
به نزد فاطم رو آورد رسول امم / که ای غریق یم غصه وی سفینه غم
نه وقت کیفر و هنگامه گداختن است / قیامت آمده و موسم نواخت است
بیا به همره بابت که نیست جای درنگ / شده است عرصه محشر با متانم تننک
شوند فاطمه و مصطفی بهم همراه / کنند روی شفاعت به سوی عرش اله
چنین به فاطمه آید خطاب از داور / نمی‌کنم به ثواب و عقاب خلق نظر
مگر دمی که تو از حشر هر که را خواهی / بری بخلد و شفاعت کنی به دلخواهی
مهیمنا به جلال شفیعه محشر / ببخش و عفو کن از امتان پیغمبر
بر آر حاجت پنهان (صامت) ای غفار / چه حاجتم به بیان انت و اقف الاسرار