صامت بروجردی › در بیان اذان گفتن بلال| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کرد رحلت سوی جنت چو رسول قرشی / تنگ شد وسعت یثرب به بلال حبشی
کافری را بسر مسند دین والی دید / ز نبی مسجد و محراب نبی خالی دید
طاقتش طاق شد از گردش دور ایام / کرد هجرت ز مدینه به سوی کشور شام
بود در شام شبی خفته دل از غصه کباب / گفت با وی نبی امی مکی در خواب
کای وفاپیشه بدینسان ز چه مهجور شدی / که جفا کرده که از مرقد من دور شدی
کرد از شام به فرمان رسول مختار / باز رو سوی مدینه دل بی‌صبر و قرار
گفت روزی به علی فاطمه با درد و ملال / که فتاده بسر من هوس صوت بلال
غم هجران نبی ساخته پرخون جگرم / خواهم از او شنوم نام نکوی پدرم
ز علی کرد بلال از پی تسکین بتول / آخر از کثرت اصرار به ناچار قبول
شد چه آواز بلال از پی تکبیر بلند / بانک تکبیر دل فاطمه از جای بکند
صوت تهلیل چو برداشت به توحید اله / روز شد در نظر فاطمه چون شام سیاه
بعد توحید خدا چون پی تکمیل اذان / برد با گریه بلال اسم محمد به زبان
یاد ایام پدر کرد و برآورد خروش / رفت طاقت ز دل فاطمه وشد مدهوش
گشت دامان وی از خون جگر مالامال / از اذان گفتن خود شد ز محن لال بلال
ای دریغا که مرا شد جگر از غصه کباب / یادم آمد ز سکینه بره شام خراب
که بد آن غمزه را هر قدمی مد نظر / بسر نیزه خولی سر پر خون پدر
فرصت گریه نمی‌داد بر آن طفل صغیر / سیلی شمر ستم پیشه مردود شریر
بلکه می‌برد اگر نام حسین را به زبان / آمدی بر سر او از همه سو کعبسنان
زد شرر بر جگر او یکی از بی‌ادبی / خارجی گفت به اولاد رسول عربی
گشت در شام چو آرامگه آل رسول / در گذرگاه یهودان بنمودند نزول
یکی از لشگر بی‌دین یزید مردود / اینچنین کرد ندا سوی زن و مرد یهود
کاین اسیران که چون شیرند به قید زنجیر / همه هستند ز نسل علی خیبر گیر
آنکه بنمودند زن و مرد شما را به جهان / قتل و غارت همگی را به طریق عدوان
ز پی کینه دیرینه این بد عملی / حالیا وقت تلافی شده از آل علی
جمع گشتند یهودان سیه‌دل به تمام / پی آزار حریم نبوی از سر بام
آن یکی سنگ زد آن سوختگان را بر سر / دیگری خاک بیفشاند و دگر خاکستر
آن یکی آتش بیداد بنی برمی‌زد / بسر عترت مظلوم پیمبر می‌زد
داد از آن لحظه که با روی بسان خورشید / کرد جا زینب دلخون شده در بزم یزید
هر طرف کرد نظر حوصله شد بر او تنک / ز تماشایی انبوه نصارای فرنک
برد بی‌طاقتی وی ز کفش صبر و عنان / به میان اسراء کرد رخ از شرم نهان
آن زمان دل ببر دختر زهرا بطپید / که آشنا شد به لب لعل حسین چوب یزید
شد سراسیمه و مانند سپند از جاجست / باز از خوف نظرکردن حضار نشست
(صامتا) حشر از اشعار تو کرده است قیام / بهتر آنست که یک بار کنی ختم کلام