صامت بروجردی › معجزه حضرت موسی بن جعفر(ع)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بشنو این معجزه از شاه سریر اعجاز / حضرت موسی جعفر شه اقلیم حجاز
دید در مکه به نزدیک منا پیره‌زنی / کودک خورد بپیرامن وی چند تنی
ماده گاوی ببر آن زن محزون غمین / مرده افتاد در آن بادیه بر روی زمین
به هر گاو آن زن دلسوخته با این اطفال / گشته دامان وی از خون جگر مالامال
حجت بالغه آن مظهر لطف یاری / کرد رو جانب آن زن ز پی دلداری
گفت ای زن ز چه گریانی و اندوه تو چیست / این دل افسرده یتیمان پریشان از کیست
گفت این چند تن کودک مهجور یتیم / هست اطفال من بیوه نالان الیم
شوهرم مرده و می‌بود ایا عرش سریر / شیر این گاو معاش من و اطفال صغیر
از سیه بختی ما سوخته جان نومید / مرده این گاو دگر گشته ز ما قطع امید
گفت با آن زن گریان ز غم افسرده / شاید این گاو تو الحال نباشد مرده
گفت ای مرد ترحم نکنی چون تو بما / منما مسخره بر من دگر از بهر خدا
باز فرمود در درج ولایت با زن / هست با سرعت تاثیر دعایی با من
بهر تو زنده کنم گاو تو را اگر خواهی / تا شود بر تو عیان دعوی سر اللهی
گفت زن گر ز غمم بازرهانی چه غم است / تو کریمی و سزاوار کریمان کرم است
آن شهنشاه که در مصر وفا بود عزیز / زد بدان گاو سرپایی و فرمود که خیز
گاه از معجزه سبط روسل دو سرا / زنده گردید و بپا خاست به فرمان خدا
گشت آن زن به هواداری آن عیسی دم / با یتیمان دل افکار پریشان خرم
این همان پاست که در کنده هرون شریر / بود نه سال به بغداد به قید زنجیر
که فرستاد کنیزان پی خدمت ببرش / تا کند متهم و او فکند از نظرش
که رود کرد ز عدوان ببر حجت حق / آن سیه روی پی مضحکه سرگین به طبق
که طلب کرد پی قتل شه عرش اورنک / همچو خود چند نفر کابر به دین ز فرنک
در غریبی به جز از لطف خدا یار نداشت / مونس خلق خدا یاور و غمخوار نداشت
به جز از ناله زنجیر چو مرغ قفسی / بهر آن شاه نبود همدمی و همنفسی
آب گردید ز صدمه بدن لاغر او / گشت کاهنده به زندان بلا پیکر او
آخر از زهر جانسوز به ملک بغداد / زیر زنجیر ستم موسی جعفر جان داد
چهار حمال فرستاد به خفت هارون / بهر دفن بدن مظهر ذات بی‌چون
شیعیان زین غم عظمی چه خبردار شدند / همه با هم پی‌دفن تن او یار شدند
عود عنبر همه با گریه به مجمر کردند / خاک محنت به عزایش همه برسر کردند
دفن کردند به عزت تن آن گوهر پاک / مخزن آن گهر پاک شد اندر دل خاک
هیچ کس بی کس و مظلوم نرفت از دنیا / به خدا در همه عالم چو عزیز زهرا
آنکه پرورده دوش نبی اطهر بود / خاک پایش بسر روح‌الامین افسر بود
بدان بی‌سر او ماند سه روز از ره کین / بعد قتل از ستم شمر ستمگر به زمین
ساربان کرد جدا در عوض غسل و کفن / بهر انگشتری انگشت شریفش ز بدن
عوض دفن تن سبط رسول خاتم / گتش چون سرمه ز جولان سم اسب ستم
خواهرش با دف و با چنگ و رباب / رفت از کرببلا تابسوی شام خراب
یک پسر داشت گرفتار سپاه دشمن / پا به زنجیر و غل و جامه‌اش در گردن
روز و شب با تن تب‌دار و پریشان و ملول / همچو (صامت) به عزاداری دلبند رسول