صامت بروجردی › در بیان اسیری ابی‌العاص در مکه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

روایت‌ست که ختم رسل رسول عرب / به مکه دخترکی داشت نام او زینب
به خواستگاری زینب خدیجه بود رسول / نمود بهر ابی‌العاص خطبه نزد رسول
به عرش سود ابی‌العاص را سر امید / ز فیض رتبه دادمادی رسول مجید
پس از ظهور نبوت که شافع امت / ز مکه کرد به یثرب به امر حق هجرت
پی مدافعه مشرکین مهیا شد / زمان واقعه جنگ بدر کبری شد
سران مکه در آن واقعه اسیر شدند / به دست لشگر اسلام دستگیر شدند
ز هر دو سوی پس از گفتگو به قتل قصاص / بنا به فدیه نهادند بهر استخلاص
ز اهل مکه هر کسی که دستگیری داشت / میان لشکر اسلام یک اسیری داشت
تهیه زر و سیمی نمود و گشت روان / سوی مدینه بر شهریار کون و مکان
بداد فدیه و بنمود اسیر خود آزاد / به سوی مکه روان گشت خرم و دلشاد
کسی به غیر ابی‌العاصی که و تنها / دگر نبد به مدینه ز جمله اسرا
نمود بهر رهایی شوی خود زینب / قلیل سیم و زری با هزار رنج و تعب
وفا به فدیه وی چون نداشت آنزروسیم / که در خلاص شوهر نمایدش تقدیم
به یادگار بدش از خدجیه یک چندی / گزیده مرسله قیمتی گلوبندی
برون نمود ز گردن نهاد بر سر زر / روانه کر به یثرب بر جناب پدر
فتاد چشم نبی چون بسوی گردن بند / دلش به مجمر غم گشت شعله‌ور چو سپند
چرا که یاد ز عهد خدیجه خاتون کرد / سرشک دیده خود را چو رود جیحون کرد
به گریه گفت به نزد مهاجر و انصار / که گشته تنک ببینید چون به زینب کار
که یادگاری مادر نموده است روان / برای فدیه شور بدیده گریان
چون آنجناب بدیدند زار و خسته شده / برای غصه زینب دلش شکسته شده
چو آن جناب بدیدند زار و خسته شده / برای غصه زینب دلش شکسته شده
پی تسلی ختم رسل ثنا گفتند / تمام خدمت سلطان انبیا گفتند
که ما ز شوهر زینب امید ببریدیم / فدای او بتو ای شهریار بخشیدیم
روانه کن بر فرزند خود گلوبندش / خلاص کن ز الم قلب آرزومندش
دریغ و درد که اینجا دل رسول خدا / به دست آمد و بشکسته شد به کرببلا
دمی که شمر سیه‌روی هتک حرمت کرد / به خیمگاه حسین رو برای غارت کرد
میان خیمه مکان داشت عابد بیمار / بروی کهنه حصیری شکسته و تب‌دار
به عابدین چو نظر کرد خولی بی‌باک / حصیر را بکشید و تنش فکند به خاک
ز اهلبیت نبی وقت غارت دشمن / دریده گوش ستمدیده جهان زینب
ستمگری ز بنی‌زهره کافر می‌شوم / ز گوش کرد برون گوشواره کلثوم
ز گوش سوم آن گوش کن به آه و فسوس / ز قول فاطمه یینوای تازه عروس
که ظالمی بوی اندر خیام گشت دچار / اراده کرد که سازد به سوی دشت فرار
فکنده کعب نی آن بی‌حیا به بازویش / به خاک داد مقام و فکند بر رویش
ببرد مقته با گوشواره از گوشش / سر برهنه به خاک او فکند مدهوشش
چه هوش آمد بنشسته دید با شیون / خمیده زینب و رسش گرفته در دامن
به گریه گفت که ای عمه الم‌پرور / بیا بپوش مرا کهنه معجری بر سر
بریخت زینب غمدیده از جگر خوناب / به گریه گفت که ای دل شکسته بی‌تاب
ز سر برهنگی از خاطر پریشانست / نظاره کن بسر عمه‌ات که عریانست
برو سپهر! که بنیاد تو خراب شود / بسان سینه (صامت) دلت کباب شود