روایتست که بوبکر دون چو از دغلی / نمود غصب خلافت پس از نبی ز علی
برای تقویت کار آن پلید شریر / نمود زاده خطاب این چنین تقریر
که تا علی به جهان زنده است نزد عوام / به ما خلافت ناحق نباید استحکام
نباید آن که علی را گذاشت مامونش / به اجتماع بباید که ریختن خونش
قرار داد ابوبکر زشت حیلت ساز / که وقت صبح بدادم چو من سلام نماز
کنند شیر خدا را به وقت سجده شهید / زند به گردن او تیغ خالد بن ولید
به وقت صبح که اندر نماز شد مشغول / ز فعل خویش پشیمان شد آن مظلوم جهول
چرا که گشت ابوبکر بیوفا خائف / که گر علی شود از کارهای او واقف
بود که بازوی سرپنجه یداللهی / کند خراب جهان را ز ماه تا ماهی
نداده بود سلام نماز آن غدار / بسوی خالد بیآبرو نمود اخیار
که زینهار مشو خالدا به خود مغرور / مکن اراده به امری که کردمت مامور
پس از نماز علی کرد رو به ابن ولید / زوی حقیقت این امر و نهی را پرسید
جواب داد که مامور گشته بودم من / جدا کنم سر مهر افسر تو را از تن
نگشته بود ابوبکر گر مرا ناهی / نمینمودی از کشتن تو کوتاهی
شد از روان علی زین سخن بلند خروش / حمیت اسداللهی آمد اندر جوش
زهم گشود دو انگشت خویش شیر خدا / به پشت گردن خالد نهاد او ز قفا
چنان گشود گلوگاه آن سک بیدین / که همچو سکه منقوش گشت نقش زمین
شکوه حیدری آن سان به دان مخنت کرد / که جامه را به تن نحسن خود را ملوث کرد
چو سایه در قدم آن شه سپهر جناب / به التماس فتاددن هر یک از اصحاب
همه به داده وسودند دیده بر قدمش / به حق تربت پاک رسول حق قسمش
برای حرمت قبر رسول رب مجید / گذشت از سر تقصیر خالد بن ولید
دو کس به قتل علی در نماز شد عازم / یکیست خالد و آن دیگریست بن ملجم
نگشت خالد اگر از مراد خود دلشاد / رسید نسل مرادی ز فعل خود به مراد
برای سجده قد شیر حق چو خم گردید / به قتل شه قد آن بیحیا علم گردید
به قلب پاک نبی شعله بیدریغ افکند / به فرق عم و دامادوی چو تیغ افکند
علی ز ضربت شمشیر وی ز دست افتاد / بر کن اول ارکان دین شکست افتاد
برفت اوج فلک داد و شیون اصحاب / گرفت موج شط خون به دامن محراب
به ساکنان سما زین صدا گزند آمد / ندای «قد قتل المرتضی» بلند آمد
سر برهنه دویدند با غم و شیون / پی تفحص حال پدر حسین و حسن
چو بر سر پدر خویش رهسپار شدند / به درد بیپدری هر دو تن دچار شدند
سرشک چشم حسین گشت غیرت عمان / حسن گرفت سر باب خویش بر دامان
به سوی خانه چو بردند نعش میر عرب / کشید معجر بیطاقتی ز سر زینب
دو دیده را پی تسکین بیکسان واکرد / ز گریه زینب و کلثوم را تسلی کرد
گشود طایر روح امام جن و بشر / ز ملک جسم سوی شاخسار طوبی پر
دل حسین و حسن گشت از الم پر خون / به احترام نمودند باب خود مدفون
فدای آن تن بیسر، که بود برنج و تعب / به خاک کرببلا بیکفن سه روز و سه شب
کسی نبود که گیرد برای اوماتم / و یا به روی جراحات وحی نهد مرهم
نه مادری که کشد در عزای او معجر / نه خواهری که تواند زند به سینه و سر
نه همدمی که نماید فغان به ماتم او / دمی نهد سر او را مهر بر زانو
نبود بر سر نعشش معین و یار و حبیب / که تابلند کند «الصلوهمات غریب»
به جای دفن و کفن شد تنش ز سم ستور / به خاک ماریه در زیر خاک و خون مستور
بس است (صامت) از این بیشتر شتاب مکن / از این قضیه دل خلق را کباب مکن