شنیدم حدیثی برون از عیوب / که مسطور بد در حیوه القلوب
که چون کرد به اساره عزم رحیل / شد از شهر نمرود بیرون خلیل
ز بیم تماشای نا مرد و مرد / نهان ساره ا بر به صندوق کرد
چو رو سوی بیتالمقدس نمود / ز قبطی شهی بر سر راه بود
ز ملکش هر آن کسی که کردی عبور / گرفتند عشار از وی عشور
پی عشر اموال عشارها / گشودند یک یک همه بارها
چو نوبت به صندوق ساره رسید / غم پور آذر بدل شد پدید
به عشار فرمود آن بینظیر / پی عشر هر چند خواهی بگیر
دگر قفل صندوق را وا مکن / در او هر چه باشد تماشا مکن
از این گفته عشار پوشید چشم / گشود از درش قفل از روی خشم
بگفتا چه نسبت بدین زنتر است / بود بر تو بیگانه یا آشناست
خلیلالله از روی صدق مقال / بگفتا مرا هست این زن عیال
پی حفظ ناموس خود بیگمان / نمودم به صندوق او را نهان
بدو گفت عشار سر کن تو راه / که بایست رفتن بر پادشاه
ببردند بعد از همه قال و قیل / بر شاه صندوق لوط و خلیل
از این قصه چون شاه شد با خبر / ز صندوق در بسته بگشاد در
چو بر ساره آن جاهل خودپرست / نظر کرد و بر سوی او برد دست
خلیل الله از کار آن زشتخو / ز غیرت بگرداند از ساره رو
برآورد دست دعا ز آستین / بر خالق آسمان و زمین
که یا رب عیال من دل پناه / نگهدار از شر این پادشاه
بشد دست شه خشک از این خیال / نمود از خلیل خدا این سئوال
که شد خشک برگو چرا دست من / شد این درد بهر چه پابست من
بگفتا خدا صاحب غیرت است / ترا مانع از هتک این حرمت است
بگفتا گذشتم از این مدعا / بگو حق کند نرم دست مرا
چو شد دست او نرم بار دیگر / پشیمان نگردید زان شور و شر
برآورد دست طمع تا سه بار / پی اخذ آن گوهر شاهوار
رضا چون نیمگشت پروردگار / بشد دست او خشک در هر سه بار
از آن کرده نومید گردید شاه / بگفت از خداوند عالم بخواه
که بخشد به من باز دست مرا / نخواهد ز خجلت شکست مرا
چه در عهد او گشت ثابتقدم / خدا دست او نرم کرد از کرم
بیفتاد بر دست و پای خلیل / پذیرفت دین خدای خلیل
کنیزی که هاجر بود نام او / ببخشید بر ساره نیکخو
در اینجا دل از غصه در برطپید / مرا یاد آمد ز بزم یزید
یکی سرخ مو بو بر آن محبوس / چو افتاد چشمش به آن نوعروس
بگفتا به نزد یزید شریر / که باشد توقع مرا از امیر
که بخشد ز احسان همین دخترم / که از بهر خدمت به خانه برم
چو بشنید ای وی عروس این سخن / در آویخت از زینب ممتحن
که ای عمه آخر من دل دو نیم / همین بس نباشد که گشتم یتیم
گرفتم که ترک عزیزی کنم / چسان عمه دیگر کنیزی کنم
ز چشم اشک زینب روان شد چو شط / بدو گفت ظالم مکن این غلط
نه تو قادری نه یزید دغل / که گردید پیرامن این عمل
به پاسخ سرودش یزید این سخن / که سهل است این کار در نزد من
بگفتاکه نتوانی ای بد شعار / مگر کفر پنهان کنی آشکار
شد اندر غضب آن سگ روسیاه / زبان را گشود از پی ناسزا
بفرمود زینب که ای زشتخو / امیری بگو هر چه خواهی بگو
به بیهوده ما را تو سب میکنی / ببین بر که ظالم غضب میکنی
ز زینب حیا کرد آن تیره رو / بپرداخت بر منع آن سرخ مو
چه آن مرد آن گفتگو را شنید / بپرسید از آن بیحیای لعین
که این تیرهروزان مگر کیستند / چنین در به در از پی چیستند
بگفتا که اولاد پیغمبرند(ص) / پسندیده خالق اکبرند
عال حسینند و سبط رسول / روان علی نور چشم بتول
چو شامی شنید از یزید این جواب / بگفتا شود خانمانت خراب
کشی سبط پیغمبر نیکنام / کشی عترتش را سوی بار عام
گمان کردم ای شوم بینام و ننگ / که هستند اسیران روم و فرنگ
از این داستان (صامتا) شو خموش / که خیرالنسا در جنان شد ز هوش