صامت بروجردی › حکایت سلطان سنجر سلجوقی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از قضا روزی به طرف مرغزار / رفت سلطان سنجر از بهر شکار
شد به هامون با همه شیر او ژنی / هر طرف سرگرم در صید افکنی
کردی از پیکان مهر تل و جبال / صیدی از شصت دلیری پایمال
از خندک شصت با تدبیر او / از غزالان بس که شد نخجیر او
همچو مجنون شد ز اجساد وحوش / پیکر صحرا و هامون پوست پوش
از روان خسته بهرام گور / آفرین برخاست اندر خاک گور
ناگه آمد اندر آن نخجیر گاه / جنبش شیری عیان در چشم شاه
شد به زعم صید و بازو برگشاد / از پی صیدش خدنک از شصت داد
ناگهان دیدند حلق چاک چاک / کودکی غلط نشده در خون و خاک
مادر و بابش چه از آن اجتماع / یافتند از کودک خود اطلاع
در زمان قنداقه‌اش برداشتند / خون‌چکان در نزد شه بگذاشتند
شه ز حال آن رضیع شیر خوار / گشت جویا چون به حال بی‌قرار
نزد وی گشتند با آه و فسوس / لشگر سلطان به عزت خاکبوس
کاین به خون خویشتن غلطان شده / از خدنک دست شه بی‌جان شده
شاه اشک از دیده بر دامان فکند / خویش را بر خاک ره گریان فکند
یک طبق زر کرد حاضر با اسف / تیغی اندر گردن و مصحف به کف
نزد باب و مادر آن بی‌گناه / گردن کج ایستاد و عذر خواه
گفت با ایشان به حال مستمند / گر خطایی شد ز فعل ناپسند
تا نمانم در جهان مدیونتان / می‌دهم این زر به جای خونتان
زر نباشد گر که مقصود شما / پس ببخشیدم بدن قرآن خطا
ور که مقصود شما باشد تقاص / این سرو این تیغ از بهر قصاص
دوستان شاه از که تا بمه / گشت گریه در گلو زین غم گره
کز خطا آن شاه با افغان و درد / خویشتن را این چنین تسلیم کرد
پس چرا در کربلا با اشک و آه / چون حسین آمد میان خیمه گاه
دید با لعل کبود از قحط آب / اصغر خود را در آغوش رباب
کز عطش آن بی‌زبان پرمی‌زند / چنک بر پستان مادر می‌زند
شه گرفت او را به حال ناتوان / از حرم شد جانب میدان روان
گفت با آن قوم بیداد مست / کی ستمگر مردم دنیاپرست
گر من بی‌خانمان دارم گناه / آخر این کودک چه کرده با سپاه
کی به عالم شرط مهمانی است این / از کجا رسم مسلماً نیست این
رحم بر این کودک مضطر کنید / کام خشکش را ز آبی تر کنید
چون صدای شاه مظلوم وحید / حرمله از قلب آن لشگر شنید
قند بنا مردی بلند کرد آن لعین / در کمین بنهاد پیکان او ز کین
غافل از «لاتقتلوا صیدالحرم» / سوی اصغر راند پیکان از ستم
از قضا ننمود آن پیکان تیر / اکتفا بر حلق آن طفل صغیر
بلکه حلقوم شریف آن جناب / از عداوت دوخت بر بازوی باب
بر رخ بابش تبسم کرد و گفت / با زبان حال آن با غصه جفت
کای پدر آیا شدی ز اصغر رضا / جان شیرین در رهت کردم فدا
نیست یارای نوشتن خامه را / مختصر کن (صامت) این هنگامه را