صامت بروجردی › امتحان طبیب موصلی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گفت راوی در تمام عالمین / چون خلافت شد مسلم بر حسین
بود در موصل کی دانا طبیب / با یزید بن معاویه حبیب
نی همین در خدمتش کردی قیام / بلکه می‌‌دانست آن سگ را امام
گفت با وی مومنی از شیعیان / بگذر از این راه باطل ای فلان
گر سعادت خواهی اندر عالمین / قبله خود کن تو شاه دین حسین
آنکه اندر راه حی لایزال / ساخته وقف یتیمان جان و مال
گر حقیقت را به سر داری هوس / در حسین این رتبه را می‌جوی و بس
کرد اندر دل طبیب نکته دان / زین سخن با خویش قصد امتحان
از قضا بیوه زنی همسایه داشت / از وجودش بر سر خود سایه داشت
ناگهان آن بیوه زن بیمار شد / حال طفلش بی‌پدر افکار شد
شد روانه کودک دور از شکیب / حال مادر گفت نزد آن طبیب
گفت ای کودک اگر جویی علاج / یک جگر از اسب باشد احتیاج
گفت کودک ای طبیب پرهنر / من ندارم اسب تا آرم جگر
گفت با وی آن طبیب موصلی / رو به درگاه حسین بن علی
شد شتابان کودک افسرده حال / خدمت آن معدن جود و نوال
زاده زهرا گرفت اندر برش / دست دلجویی کشید اندر سرش
اشک چشم را ز رحمت پاک کرد / جستجوی حال آن غمناک کرد
چون تسلی داد اشک و آه او / کشت اسبی را به خاطرخواه او
داد پس لخت جگر بر دست او / طفل در نزد طبیب آورد رو
کرد از رنک فرس از وی سئوال / پنج نوبت آن طبیب بی‌مهال
گفت رنگ اسب اینسان خوب نیست / بهر درد مادرت مطلوب نیست
نج نوبت شاه گردون اقتدار / پنج اسب از خویش کشت آن پنج بار
رحم کردن بر یتیمان را حسین / داشت اندر ذمت خد فرض عین
دید چون این جودو احسان و اطیب / شد محب آن شهنشاه غریب
ای حمیت پیشگان و شیعیان / گر بود انصاف در خلق جهان
دور از رحم است ای اهل کمال / اینچنین سلطان با جود و خصال
شمر روی دخترش نیلی کند / نیلگون رخسارش از سیلی کند
جمله را پای پیاده روز و شب / در بیابان‌ها دواند از غضب
عترت آن شاه بی‌مثل و نظیر / برد اندر کوفه چون شمر شریر
داد اندر گوشه زندان مکان / آن حریم سرور کون و مکان
سر برهنه دل گرسنه جان کباب / پوست افکنده بدنشان آفتاب
جای دست مرحمت‌های پدر / سنگ و چوب کوفی رشامی بسر
بر سر آن بی‌کسان در روزگار / جز کنیزان کس نمی‌کردی گذار
مردم کوفی شب اندر خانه‌ها / کودکان چون گنج در ویرانه‌ها
روز و شب از چشم ایشان رفته خواب / شب ز سرما روزها از و آفتاب
بلکه دادندی تصدق کوفیان / بر یتیمان حسین خرما و نان
سویشان کلثوم چون کردی نظر / سوختی او را از این محنت جگر
می‌گرفت آن نان ز دست کودکان / با غصب می‌گفت با آن ناکسان
کای گروه سست عهد بی‌وفا / از خدا شرمی ز پیغمبر حیا
کوفیان مارا تصدق کی رواست / کی خدا خوشنود و پیغمبر رضاست
ما که در این شهر خوار و مضطریم / آل یاسین عترت پیغمبریم
روزگاری خانمانی داشتیم / از بزرگی ما نشانی داشتیم
نیست یارای نوشتن خامه را / مختصر کن (صامت) این هنگامه را