صامت بروجردی › وداع حضرت علی‌اکبر با مادر(ع)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در کرب و بلای حسین بی‌یار / چون گشت غریب و بی‌مددکار
بگرفت به کف علی اکبر / در دم پی یار پدر سر
لیلای ستمکش جگر خون / از خیمه خود دوید بیرون
بوسید رکاب توسنش را / بگرفت دو دست دامنش را
کای شعله شمع آرزویم / ای تازه جوان ماه رویم
قربان جمال بی‌مثالت / مادر چه بود مگر خیالت
شوری که تو را فتاده بر سر / پنهان مکن از من مکدر
با آن همه آشنایی تو / چون شد سبب جدایی تو؟
با آن همه درد و غم نصیبی / با این همه محنت و غریبی
خواهی ز من حزین شوی دور / تا از غم دوری‌ات شوم کور
تو بر من خسته نور عینی / شمع شب ماتم حسینی
زین بیش مشو پی شکستم / ای تازه جوان مرو ز دستم
ترسم ز جدائیت چو مجنون / گردد وطنم به کوه و هامون
منمای به چشم خلق خوارم / چون طاقت دوری‌ات ندارم
بنمای به حال من ترحم / سررشته عمر من شود گم
من بر سر آن به نامرادی / پوشم به تن تو رخت شادی
بینم ز برای دست بوست / در دست تو دست نوعروست
تو در پی آن که وقت پیری / دست من ناتوان بگیری
سازی بر دشمنان حقیرم / واندر کف شمر دستگیرم
تا هست رمق به جسم زارم / کی دست ز دامنت بدارم
آن تازه جوان به حال تشویش / گفتا به جواب مادر خویش
کی مادر غم رسده من / لیلای ستم کشیده من
از ناله خود مکن کبابم / بین گردن کج ستاده بابم
زد غصه به شیشه دلم سنگ / گردیده دلم زندگی تنگ
بگذار که ناامید گردم / در راه پدر شهید گردم
مادر منما مرا ملامت / ترسم که به عرصه قیامت
چون جده من بتول عذرا / با آه و فغان و شور و غوغا
گردد به صباح روز محشر / حاضر به مقام عدل داور
جوید پی منصب شفاعت / از ما همه محضر شهادت
گوید به رکاب نور عینم / کرده است که یاری حسینم
خیل شهدا به محضر خویش / آرند به کف همه سر خویش
کلثوم به پیش دیده ناس / آرد به میان دو دست عباس
آن یک ز جگر کشد فغان را / آرد سر قاسم جوان را
یک سوی عروس با خروشش / آید به روی دیده گوشش
آرد به ببرش رابط مضطر / قنذاقه پر ز خون اصغر
پرسد ز تو گر جناب زهرا / کای بی‌کس غم رسده لیلا
پس چیست نشان یاری تو / کو تحفه جان نثاری تو
اکبر که تو را مهین پسر بود / گویا ز حسین عزیزتر بود
بنهاد چرا به کربلایش / تنها و نکرد جان فدایش
امروز اگر دلت ملولست / بهتر ز خجالت بتول است
از گریه منه به پا کمندم / کن در صف حشر سر بلندش
کان روز به مثل دیگرانت / باشد سر اکبر ارمغانت
(صامت) ز غم علی اکبر / بر جان جهان فکندی آذر
رو سوی حکایت دیگر کن / خاکی دگر از عزا به سر کن