صامت بروجردی › جنگ شداد با رب‌العالمین جل ذکره| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کرد چون شداد از راه عناد / سرکشی بنیاد با رب العباد
وز عنایت کردگارمهربان / هرچه او را داد در دنیا امان
تا مگر از گمرهی آید براه / قلب وی شد دم به دم بدتر سیاه
عاقبت مامور شد از کردگار / حضرت داود بر آن نابکار
هر چه خواند افسانه دوزخ برش / بیشتر شد مغز کبر اندر سرش
مدتی داود برآن بد سرشت / کرد توصیف گلستان بهشت
عاقبت داود را اندر جواب / ساخت غمگین زین جواب ناصواب
گفت خود سازم بهشتی باصفا / من نمی‌خواهم بهشت کبریا
داد فرمان بر خطا و روم و چین / بر تمام ربع مسکون زمین
از زر و سیم و جواهر بار بار / استر و اشتر قطار اندر قطار
گرد کردند آنقدر بر روی هم / کز بیان وی شود عاجز قلم
منتخب کردند خوش آب و هوا / طرفه صحرایی وسیع و باصفا
جمله معماران ز هر شهر و دیار / جمع گردیدند روز و شب بکار
تا به سیصد سال با آن اهتمام / گشت آن بنیاد نامیمون تمام
کرده وصف وی خدای ذوالنعم / نام او باشد گلستان ارم
چون خبر دادن بر آن بی‌ادب / کرد سرداران لشگر را طلب
شد ز دار الملک خود آن نابکار / از پی سیر بهشت خود سوار
با جلالت کرد طی راه امید / دوزخی تا بر در جنت رسید
از دو پا یکپا برون کرد از رکاب / تا شود از سیر جنت کامیاب
آنکه کرده صید پشه پیل را / کرد حاضر نزدش عزرائیل را
جانب شداد با شکل مهیب / پیک حق زد هی به آواز عجیب
لرزلرزان گفت بر گو کیستی / خار راه من برای چیستی
گفت عزرائیلم و بسته کمر / بهر قبض و روح تو ای خیره سر
داشت یکپا بر زمین یکپا بزین / کرد قبض روح آن زشت لعین
ای خداوند عزیز ذوانتقام / داد از شداد شوم شهر شام
صبر کردی آنقدر کان بی‌ادب / کشت سبط مصطفی را تشنه‌لب
راس او را با حریم آنجناب / داد جا در مجلس بزم شراب
با چنان حالت که دارد کبر ننک / از چنین ظلمی به کفار فرنک
بت‌پرست و گبر و ترسا و یهود / بر سر کرسی به نزد آن عنود
مو پریشان عصمت پروردگار / زینب و کلثوم با حال نزار
هر دو اطفال بازو درطاب / ایستاده سر برنه بی‌نقاب
غل به گردن قبله اهل یقین / با تن تب‌دار زین‌العابدین
در بر آنرو سیاه تیره بخت / بی‌عمامه بر سر پا پیش تخت
گه به زنیب می‌زدی زخم زبان / گاه با کلثوم زار و ناتوان
گاه خندیدی ز عجب آن بت‌پرست / گاه گردیدی ز شرب خمر مست
گه بلب‌های شهید کربلا / می‌نمودی خیزران را آشنا
گاه تا آرد دل زینب بدرد / زین مزخرف کفر خود را تازه کرد
«لیت اشیا خی به بدر شهدوا / جزع الخزرج من وقع الاسل»
«فاهلوا و استهلوا فرحاً / ثم قالوا یا یزید لاتشل»
آه از آن ساعت که کرد آن زشت دین / حکم بر قتل امام ساجدین
دید چون زینب به دست قاتلش / بی‌تحمل کنده شد از جا دلش
چشم گریان کرد رو سوی یزید / کی لعین منما امیدم ناامید
این علبل بی‌نوای خسته‌جان / یادگاری مانده از یک دودمان
قتل وی گر می‌کند قلب تو خوش / پس مرا ای بی‌حیا اول بکش
نیست یارای نوشتن خامه را / مختصر کن (صامت) این هنگامه را