صامت بروجردی › در بیان شهادت جناب حر(ع)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

روز عاشورا چو حر نامدار / دید شد شور قیامت آشکار
چون خلیل‌الله در کوی منا / گشته شاه دین مهیای فدا
کوفیان کافر دنیارست / شسته از دین پیمبر جمله دست
لشگر شیطان گرفته در میان / نقطه توحید را پرگار سان
کرد از رخسار حر پرواز رنگ / گشت عقل و جهل او سرگرم جنگ
عقل گفتا این عزیز مصطفی است / جهل گفتا دو دور اشقیا است
عقل گفتا با شهیدان یار باش / جهل گفت از عمر برخوردار باش
عقل گفتا در رضای حق بکوش / جهل گفتا چشم از نسیه بپوش
عقل گفت این تشنه لب مهمان تست / جهل گفتا موسم جولان تست
عقل گفت ای حر پشیمان می‌شوی / جهل گفتا صاحب نان می‌شوی
عقل گفت ای حر حسین بی‌یاور است / جهل گفتا جاه و منصب بهتر است
عقل گفتا با حسین بگذر ز جنگ / جهل گفتا چون کنی با نام و ننگ
عقل دامانش سوی جنت کشید / جهل گفتا می‌دهد خلعت یزید
آخر از امداد عقل پربها / حر شد از گرداب تاریکی رها
با سری از خجلت افکنده به زیر / شد بر سبط رسول بی‌نظیر
کرد بر فرزند پیغمبر سلام / گفت کای دارای گردون احتشام
ای بدرالملک ایمان شهریار / من ندانستم شود این گونه کار
چون نمی‌دانستم از ره چاه را / روز اول بر تو بستم راه را
او فکندم از نخستین ای جناب / در دل اهل حریمت اضطراب
توبه کردم بنده‌ات را بنده‌ام / تا قیامت از رخت شرمنده‌ام
بگذران شاها سرم را از سپهر / بر مس قلبم بزن اکسیر مهر
ساز صافی از صفا آئینه‌ام / دست محرومی منه بر سینه‌ام
توبه‌ام را کن قبول و از وداد / بر من عاصی بده اذن جهاد
مظهر لطف خداوند و دود / از عذار حر غبار غم زدود
گفت ای شورید آزرده جان / این زمان هستی تو بر ما میهمان
مهمان را کس نسازد بی‌دریغ / در چنین روزی میان تیر و تیغ
زد شرر فرمان شه بر جان حر / دیده را از اشک چون در کرد پر
یعنی ای پرورده خیر الانام / گر بود از بهر مهمان احترام
از چه پس نبود ترحم سوی تو / هر کسی تیغی کشد بر روی تو
اهل‌بیتت را لب آب روان / می‌رود سوز عطش بر آسمان
چشم خود پوشیده این قوم جهول / از حدیث «اکرم الضیف» رسول
حرمله اندر کمان بنهاد تیر / بهر حلق اصغر ناخورده شیر
کرد منقذ یتیر تیغ آبدار / بهر فرق اکبر نسرین عذار
ایستاده شمر بهر کینه‌ات / تا زند چکمه به روی سینه‌ات
نیست یارای نوشتن خامه را / مختصر کن (صامت) این هنگامه را