صامت بروجردی › قصه گرگ با رسول خدا(ص)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کرد رحلت چون به حکم دادگر / مادر نیک اختر خیرالبشر
پی پرستار و دل افکار و الیم / بود آن در گردان قیمت یتیم
جستجو کردند در حی عرب / دایه از بهر رسول الله طلب
کرد در آخر ز نیکو گوهری / کوکب بخت حلیمه یاوری
آن همای اوج افلاک جلال / بر سرش باز شرف بگشود بال
آن گرامی گوهر بحر صفا / چند گاهی کرد چون نشو و نما
با پسرهای حلیمه از وداد / بر سر وی خواهش صحرا فتاد
روزها با گوسفندان آن جناب / می‌نمودی جانب صحرا شتاب
تایکی روز از قضای ذوالمنن / ماند اندر خانه آن فخر ز من
کرد همراه برادر خواندگان / گوسفندان را سوی صحرا روان
همره گله چون آن سرور نبود / گرگی آمد گوسفندی را ربود
بازگردیدند وقت شامگاه / رو به سوی خانه چون با اشک و آه
در بر احمد امین ذوالجلال / لب گشودند از برای عرض حال
روز دیگر سرور کل امم / ساخت رنجه جانب صحرا قدم
جان عالم در بر جان آفرین / جبهه عالم نهاد او بر زمین
قبله حاجات ارباب وفا / بود در حال تضرع با خدا
کز دعای آن رسول ارجمند / گرگ پیدا گشت با آن گوسفند
عرض کرد ای خسرو دین و ملل / زد به نادانی ز من سر این عمل
چون ربودم روز پیش این میش را / تا نمایم سد جوع خویش را
هاتفی در گوش من داد این ندا / کای تجاوز کرده از راه خدا
هست از خنم رسل این گوسفند / بر تو می‌باشد حرام ای مستمند
در بر خود همچو جان پروردمش / سر قدم کرده برت آوردمش
یادم آمد باز اندر این مقام / گرگ‌های بی‌حیای شهر شام
آن زمان کز یوسف آل عبا / سر جدا می‌کرد شمر بی‌حیا
زینب غم‌پرور بی‌صبر و تاب / بود در نظاره با قلب کباب
لحظه‌ای در نزد شمر بد سیر / کرد دامن را ز اشک دیده تر
پس به نزد ابن سعد بی‌حیا / با تضرع کرد روی التجا
چون ز شمر و ابن سعد روسیاه / گشت محروم آن زمان با اشک و آه
کرد رو بر شامیان و کوفیان / دختر زهرا به چشم خون فشان
کز شما ای لشکر بیرون ز دین / یک مسلمان نیست در این سرزمین
در جواب آن همای اوج غم / لب فرو بستند از لا و نعم
تا ز تن ببرید پیش چشم وی / شمر راس شاه دین را زد به نی
بر سر نی راس شاه تشنه لب / در تکلم شد به پیش بی‌ادب
کی لعین اینسان که از تیغ جفا / ساختی از پیکر من سر جدا
می نه بینی خیر از جان و جهان / لحم تو گردد جدا از استخوان
از غضب بنهاد آن برگشته دین / آن سر ببریده را اندر زمین
تازیانه برگرفت و از عتاب / زد به راس نور چشم بوتراب
نیست یارای نوشتن خامه را / مختصر کن (صامت) این هنگامه را