دوش کردم خالی از اغیار و یار / گوشهای را در تفکر اختیار
شد سفر وهم را چابک عنان / ساخت اندر وادی عبرت مکان
عرصهای دیدم وسیع و هولناک / رهروان بسیار اندر وی هلاک
همچو من افتاده در هر گوشهای / نیمره وامانده پی توشهای
آتش حسرت به جان افروختم / عودسان در مجمر غم سوختم
کانیزه وحشتزده چون طی شود / ره شناسی خضر را هم کی شود
همرهان رخش جدایی تاختند / بیرق دوری ز من افراختند
من که بیبرک و نوایم چون کنم / بیرفیق و آشنایم چون کنم؟
هر زمان فکر محالی داشتم / در دل غافل خیالی داشتم
عاقبت گردید بعد از چند و چون / در رهم روشن ضمیری رهنمون
گفت ای وامانده از بار گناه / لطف حق باشد گنه را عذر خواه
گر ز عصیان اشکباری توبه کن / در معاصی بیقراری توبه کن
توبهدل را صافی و روشن کند / گلخن تن وادی ایمن کند
توبه وحشی را دلیل راه شد / تا ز «مرجون لامرالله» شد
پاسخ او را جوابی ساختم / پیشکش جان در برش انداختم
کی در این وادی دلیل راه من / در شب تاریک رویت ماه من
حال کز الطاف حی کردگار / این چنین کردی مرا امیدوار
صرف کردم در گناه اوقات را / کو تلافی غفلت مافات را
چون که ناچار است در پایان کار / سوی محشر خلق عالم را گذار
اندر آن آشفته حالی چون کنم / آن زمان با دست خالی چون کنم
پس مرا کن در هدایت رهبری / کز دری شاید برون آرم سری
تحفهای خواهم به خاطرخواه حق / بلکه افتد قابل درگاه حق
گفت و جاری کرد اشک از هر دو عین / گریه کن برشاه مظلومان حسین
میکند زینب روایت اینچنین / بعد قتل سبط خیرالمرسلین
آتش کین شامیان افروختند / خیمه سبط نبی را سوختند
اهلبیت آن شه بیغمگسار / هر یکی کردند به رستمی فرار
من ز بهر جمع ایشان تاختم / زین طرف بر آن طرف پرداختم
جمع کردم جمله را از هر کنار / یک به یک بنمودم ایشان را شمار
دیدم از آن کودکان نبود دو تن / خواهرم کلثوم را با صد محن
خواندم و گفتم که ای چون من غریب / بیکس و بییاور و حسرت نصیب
از وصایای حسینم یاد کن / اندر این صحرا مرا امداد کن
گوئیا این کودکان بردند راه / با دل بریان به سوی قتلگاه
خیز سوی قتلگاه آریم رو / تا کنیم این کودکان را جستجو
چشم گریان هر دو سر کردیم راه / مینبد ز ایشان نشان در قتلگاه
گفتم ای خواهر چنین دارم گمان / تشنه بودند آن طفل ناتوان
کردهاند از تشنگی قطع حیات / رفتهاند ایشان سوی شط فرات
سوی شبط کردیم رو با صد شتاب / مینبودند آن دو طفل دل کباب
پای را از سر دگر نشناختیم / هر دو بیکس در بیابان تاختیم
مینمودم من به حال مستمند / اندر آن صحرا صدای خود بلند
کای یتیمان برادر چون شدید؟ / ای دو طفل نازپرور چون شدید؟
تا به گودالی رسیدم از قضا / هر دو را دیدم که دور از اقربا
فارغ از غم گوشهای بگزیدهاند / دستها در گردن و خوابیدهاند
چشمشان در کاسه سرکرده جا / هر دو را یاقوت لب چون کهربا
بر سر خود خاک حسرت ریخته / اشگشان با خاک حسرت بیخته
سوختن لحنی به حال زارشان / دست بردم تا کنم بیدارشان
با احل دیدم که پیمان دادهاند / هر دو از تاب عطش جان دادهاند
در حرم افشا چو این آوازه شد / زین مصیبت داغ ایشان تازه شد
رشته بیطاقتی بگسیخته / مو پریشان خاک بر سر ریخته
اهل شام از این خبر گریان شدند / سنگ دلها زین ستم بریان شدند
سوی ابن سعد بنهادند روی / کای پلید رو سیاه زشت خو
ای لعین این قوم را تقصیر چیست / این همه بیباکی و تذویر چیست
حال کای ظالم حسین را کشتهای / پیکرش در خاک و خون آغشتهای
رخصتی ده تا رسانیم این زمان / قطره آبی برلب لب تشنگان
اذن بگرفتند و با روی سیاه / آب آوردند سوی خیمهگاه
با خبر گشتند چون اهل حرم / پای تا سر سوختند از این ستم
یعنی ای بیرحم قوم ناقبول / تشنهلب کشتید فرزند بتول
درد ما را مرگ میباشد علاج / آب دیگر نیست ما را احتیاج
نیست یارای نوشتن خامه را / مختصر کن (صامت) این هنگامه را