صامت بروجردی › قصه معراج و شهادت حضرت امیر(ع)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در شب معراج هادی سبل / خواجه امکان محمد(ص) عقل کل
دید اندر آسمان پنجمین / شکل زیبای امیرالمومنین(ع)
گفت یا جبریل تصویر چیست / این گرامی صورت زیبای کیست
عرض کرد ای باعث کون و مکان / آرزو کردند اهل آسمان
تا کنند آئینه دل منجلی / از نگاه ماه رخسار علی
نزد ایزد با تمنای تمام / بر زمین سودند روی احترام
کای پدید آرَنده بالا و پست / از تو در هستی هویدا هر چه هست
شد بنی‌آدم ز لطف کردگار / در زمین از وصل حیدر کامکار
با علی هستند دایم روبرو / شادکام از لذت دیدار او
از پی درک حضور بوتراب / «ربنا با لیتناکنا تراب»
کام ما را هم روا کن ای خدا / از پی درک حضور مرتضی
پس اجابت کرد خلاق ملک / دعوت خیل ملک را در فلک
یعنی از انواع قدس خویشتن / صورتی آراست حی ذوالمنن
برد صنعتها در آن صورت به کار / آفرین بر صورت صورت نگار
شد دگر خیل ملایک و امطاف / صورت حیدر به هنگام طواف
یافت تسکین قلب سکان سما / سال‌ها از صورت شیر خدا
تا به سجده این ملجم زد ز کین / تیغ بر فرق امام المتقین
در زمین چون شیر حق را سر شکافت / در فلک هم تارک حیدر شکافت
زین سبب شد کز خروش و ولو برای او / شد زمین و آسمان در ولو برای او
جبرئیل از عرش در داد این ندا: / «هدمت والله ارکان الهدی»
آه از آن ساعت که بی‌تاب و توان / شد علی در خانه از مسجد روان
آه کلثوم جگر خون سرکشید / زینب از سر در حرم معجر کشید
خون‌چکان شد مجتبی از هر دو عین / شد به دامان اشگ گلگون حسین
دیده بگشود آن امام ممتحن / بهر تسکین حرم از مرد و زن
با حسن گفت ای مرا نور بصر / آن زمان کن گریه ای جان پدر
کز شرار ز هر سوزد پیکرت / او فتد لخت جگر اندر برت
یا حسین گفت ای شه گلگون قبا / گریه کن اندر زمین کربلا
آن زمان کز قوم کوفی هر طرف / می‌زند بی‌حد پی قتل تو صف
اینقدر خواهی نمودن العطش / تا ز بی‌آبی کنی هر لحظه غش
طاقتت از مرگ قاسم کم شود / از غم عباس پشتت خم شود
بر گلوی اصغر، آن طفل صغیر / جای شیر آید ز میدان نوک تیر
می‌برد از چشم حق بین تو نور / داغ اکبر تا صف یوم النشور
عاقبت گردد سرت ای ارجمند / برسنان کوفیان یک نی بلند
عارضت چون آفتاب انوری / در تنور آخر شود خاکستری
پس به زینب گفکای بی‌صبر و تاب / گریه کن در رفتن شام خراب
گرهی کن روزی که در بازار شام / می‌برندت پش چشم خاص و عام
داغ من کرد از جهالت ناامید / پس چه خواهی کرد در بزم یزید
آن زمان دندان بنه اندر جگر / کز جفا بینی یزید بد سیر
می‌زند از قهر چوب خیرزان / بر لب شاهنشه لب تشنه‌گان
نیست یارای نوشتن خامه را / مختصر کن (صامت) این هنگامه را