از سموم ظلم اعوان یزید / چون خزان بر گلشن یاسین رسید
سبز خطان را ز پیکان هلاک / شد بدن چون پرده گل چاکچاک
کربلا گردید چون خاک تتار / از خط مشگین خوبان مشکبار
هر کف خاکش بسان مادری / در بغل بگرفته جسم بیسری
خاک و خون جسم شهیدان تن به تن / کرده مستغنی ز کافور و کفن
سوی کوفه با سپاه تیرهبخت / عترت میر حرم بستند رخت
کرد مدفون ابن سعد بیحیا / جسم مقتولان اولاد زنا
مانده عریان تا سه روز اندر زمین / جسم پاک سبط خیرالمرسلین
جز طیور و وحشیان در آن دیار / بر سر وی کسی نمیکردی گذار
چند تن از اعراب در آن بادیه / بود ساکن در زمین ماریه
تا سپارند آن بدنها را به خاک / داشتند از لشگر کفار باک
چند زن از آن قبیله با خروش / بیل بگرفتند چون مردان به دوش
طعنه زن بر مردهای خویشتن / کی به روز مردمی کمتر ز زن
گر شما را نیست شرم از مصطفی / هست ما را خجلت از خیرالنسا
آن شما و در پی تیمار جان / ما گذشتیم از سر جان و جهان
چون شما بستید چشم از ننگ و نام / الفت ما با شما باشد حرام
غیرت آن چند زن آمد سبب / از پی تحریک مردان عرب
بهر دفن کشتگان با اشک و آه / آمدند اندر کنار قتلگاه
لیک از آنجا کان جسدها را به تن / دست و سر بر جا نبود اندر بدن
نی پدر را بود فرقی از پسر / نی ز سر دار و نه از لشگر خبر
بهر کشف ححال از بالا و پست / جانب یزدان برآوردند دست
ناگهان مانند خورشید از افق / بست نوری اندر آن صحرا تتق
از میان لمعه نور آشکار / گشت رخشان گوهر گلگون سوار
ظاهر از خورشید رویش در نقاب / معنی (حتی تورات بالحجاب)
آمد و در نزد ایشان ایستاد / غنچه معجز نما را برگشاد
کی به گردابتحیر ماندگان / پشت پا بر ماسوی افشاندگان
گر شما را زین شهیدان هست شک / میشناسم جمله را با من یک به یک
پس به امر آن شه گردون خدم / طوف کردند اندر آن رشک حرم
نعش انصار شه دین را تمام / دفن بنمودند اندر یک مقام
چون ز انصار حسین پرداختند / بار دیگر در بیابان تاختند
گوهری پا تا به سر غلطان به خون / از نجوم آسمان زخمش فزون
آن سوار آن ماه پیکر را چو دید / از دل پردرد آهی بر کشید
گفت باشد این جوان غم نصیب / مایه امید لیلای غریب
این بود آن نوجوان مه جبین / کوفتاده چون ز زین اندر زمین
صبر و تاب عمه را گم کرده است / قد رعنای حسین خم کرده است
این شبیه جد خود پیغمبر است / هیجده ساله علی اکبر است
حالیا نبود مجال دفن او / دیگران را کرد باید جستجو
گردشی کردند آوردند باز / پر پیکان بر تنی چون شاهباز
پیکری صد پاره همچون آفتاب / دست و پایش هر دو اندر خون خضاب
آن جوان از سوز دل آهی کشید / جامه بیطاقتی بر تن درید
گفت باشد این جوان ممتحن / قاسم داماد فرزند حسن
بعد دفن قاسم نسرین عذار / گردشی کردند در آن کارزار
همچو خضر اندر لب عین الحیات / پیکری جستند در جنب فرات
داده بیدستی بار کانش شکست / اوفتاده در کنارش هر دو دست
خانه زنبور گشته پیکرش / قطعهقطعه گشته از پا تا سرش
آمدند اندر بر آن مقتدا / کای تمام گمرهان را رهنما
یک شهیدی دورتر جان داده است / در لب شط فرات افتاده است
گشته از بیداد قوم بنیتمیز / قطعه قطعه پاره پاره ریز ریز
نیست ممکن از زمین برداشتن / هم نشاید آنچنان بگذاشتن
شد روان آن خسرو گردون وقار / سوی شط گریان چو ابر نوبهار
کرد آن صد پاره تن را چون نظر / اوفتاده از پا و دستی زد بسر
گفت این مظلوم مقطوع الیدین / هست سقا و علمدار حسین
این بود آن کس که بنهاده به راه / چشم اطفال حسین در خیمهگاه
هست عباس آن که شاه خون جگر / دست بگرفت از فرقش بر کمر
پس به صد افغان و قلب دردناک / در مکان خود سپردش به خاک
تا دو نوبت آن سوار نیکخو / گفت بنمائید از نو جستجو
هر چه کردند اندر آن خونخوار دشت / همچو صید کوهساری سیر و گشت
کس نشانی اندر آن صحرا ندید / از شهیدان پیکری بر جا ندید
آخر اندر قتلگه شد جلوهگر / تلی از زوبین و خنجر در نظر
خون و خاکی پس به هم آمیخته / سنگ بسیاری در آنجا ریخته
پاره جسمی همچو قرآن مبین / نقش بگرفته است بر لوح زمین
چشم حق بین آن سوار از هم گشود / دستها بر سینه گردن کج نمود
عرض کرد ای شاه بیسرالسلام / زیب آغوش پیمبر السلام
السلام ای مرهم داغ بتول / السلام ای قره العین رسول
پس به یاران گفت کاین صد پاره تن / کفن و دفن وی بوده مخصوص من
با دو دست خویش آن جسم لطیف / جمع کرد از روی آن خاک شریف
تیرهای ظلم کز شصت عدو / بر تن وی بود تا پر مو به مو
جمله را بیرون نمود از پیکرش / در ردا پیچید جسم اطهرش
در بغل بگرفت جان پاک را / دا د زینت از قدومش خاک را
اکبرش را هم به تسکین دلش / داد در پایین پایش منزلش
خواست برگردد سوار از آن مکان / عرض کردند ای امیر لامکان
گرچه ما را نیست چشم حقشناس / تا شناسد شاه را در هر لباس
در نقاب ای آفتاب از چیستی؟ / بازگو ای مظهر حق کیستی؟
برگرفت آن ماهرو از رخ نقاب / گشت مهری ظاهر از زیر حجاب
یافتند آن شیعیان شاه دین / کان جگر خون هست زین العابدین
نیست یارای نوشتن خامه را / مختصر کن (صامت) این هنگامه را