صامت بروجردی › کتاب التضمین والمصائب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گفت شاه تشنه‌کامان بر سر میدان عشق / بر سر بازار جانبازان منم سلطان عشق
وه چه خوش لذت بود در باده رخشان عشق / بس که بنشسته است تا پر بر تنم پیکان عشق
هر که را نبود هوای درگه جانان بسر / هرگز از معشوقه جانی نگردد با خبر
نیست این فیض شهادت لایق هر بی‌بصر / گوشه ابروی معوقت نیاید درنظر
تا نگردی آشنا رویت ز خون ترکی شود / روی نامحرم قرین روی دلبر کی شود
جسم نالایق فراز تخت و افسر کی شود / توده خاکسترت گوگرد احمر کی شود
صبر و طاقت‌پیشه کن ای زینب حسرت نصیب / بعد قتلم چون بمانی اندر این صحرا غریب
عازم کوی لقایم نیست هنگام شکیب / یا که لب را تر کنم از باده وصل حبیب
هاتفی می‌گفت از نزد خدای ذوالمنن / کای قتیل تیغ عدوان باد و صد جور و محن
نیستی آگه چه مقصود است از جان باختن / سر سرگردانی خود را نخواهی یافتن
گفت (صامت) از غم دل کس هم آوازم نشد / سبل خونین شرمسار از چهره زردم نشد
دلبر آگه از درون درد پردرم نشد / از طبیبان هم فروغی چاره دردم نشد
گفت (صامت) از غم دل کس هم آوازم نشد / سیل خوننین شرمسار از چهره زردم ند
دلبر آگه از درون درد پردردم نشد / از طبیبان هم فروغی چاره دردم نشد