صامت بروجردی › مصیبت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به شاه تشنه جگر گفت زینب غمناک / دمی که دید تن چون گلشن ز خنجر چاک
فتاده بیکفن و غرقه خون به دامن خاک / تویی خلاصه ارکان و انجم و افلاک
بگو به خواهر زارت تو را چه بود گنه / که بی‌گنه شده‌ای دستگیر هر روبه
نبود قاتلت از قتل تو مگر آگاه / غرص تویی ز وجود جهانیان ورنه
تویی که بود در آغوش مصطفات مکان / تویی شد ز وجودت بنای کون و مکان
تویی که نوح نجی را رهاندی از طوفان / تو مهر مشرق جانی به غرب جسم نهان
تویی که بر همه شاهان و سروران شاهی / تویی که بر فلک عزت و علا ماهی
سبب ز چیست که مقتول تیغ بدخواهی / تویی که آیینه ذات پاک اللهی
بپای خیز برادر که لشگر عدوان / نمود اهل و عیالت اسیر و سرگردان
یکی است تشنه آب و یکی گرسنه نان / همه ز قتل تو شادند و خرم و خندان
ربود شد شهادت عجب ز دست تو دل / که گشتی این همهبرقتل خویشتن مایل
نموده بر دل ما لشگر غمت منزل / همه جهان به تو گریان و توز خود غافل
ز گردش فلک کجروش کنم فریاد / که در زمانه ز دست کسی گره نگشاد
مشو ز بیش و کم دهر (صامتا) دلشاد / اگرچه مغربی آئی ز کائنات آزاد