صامت بروجردی › و برای او همچنین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شیعیان بار دگر نخل عزا می‌بندند / باز بار سفر کرب و بلا می‌بندند
یا مگر حجله قاسم به مبلا می‌بندند / باز پیرایه گلشن به حنا می‌بندند
گفت قاسم اگرم لشگر غم چیره شود / تیر صیاد پی صید حرم چیره شود
من نترسم که به من خیل ستم چیره شود / هر کجا چتر دو طاووس به هم چیره شود
هر کجا جان ره جانان ز وفا بسپارد / پای همت بسر کون و مکن بگذارد
گور را حجله دامادی خون پندارد / دلم از خون شدن خویش نشاطی دارد
ای عمویی که تو را هست خدم خیل ملک / تشنه آب شهادت شده‌ام همچو ملک
لطف بنما و مکن نام من از دفتر حک / تویی آن آیت رحمت که ملایک به فلک
نوعروسا بنگر پیک اجل بر کف جام / دارد و می‌دهدم از بر جانان پیغام
توهم آماده تاراج شو و رفتن شام / درد هجر است سزای دل و جانم که مدام
عاشقی را که شود دیده دل محو صفات / آرزویی به دلش نیست به جز دیدن ذات
(صامتا) از دل عشاق محو صبر و ثبات / تو خیالان همه خوش طبع و ظریفند نجات