صامت بروجردی › مرثیه در خرابه شام| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز از غم رقیه دل پر ز آه کردم / چون یاد گفتگویش با نعش شاه کردم
گفت ای سر از فراغت جان را تباه کردم / امشب تو را به خوبی نسبت به ماه کردم
بابا بگیر دستم دیگر ز پا فتادم / از بس که وصل رویت بر خویش وعده دادم
شکر خدا که گردید آخر روا مرادم / دوشینه پیش رویت آئینه را نهادم
اینگونه بی‌وفیی از تو گمان نبودم / پیش از جدایی تو ای کاش مرده بودم
تا طعنه یتیمی از کس نمی‌شنودم / هر صبح فکر رویت تا شامگه نمودم
می‌خواستی ز اول از من جدا نگردی / تا من نمی‌کشیدم ز اطفال رنگ زردی
دردی به سینه دارم اما چگونه دردی / تو آنچه دوش کردی از تیر غمزه کردی
آن شب که در ره شام راست به نیزه دیدم / با آن نگاه حسرت آه از جگر کشیدم
پنهان ز خوف اعدا سوی تو می‌دویدیم / صد گوشمال خوردم تا یک سخن شنیدم
برگو یزید کافر دیگر به ما ببخشد / سجاد را به غربت زین ابتلا ببخشد
برماستم کند بس گوید خدا ببخشد / خواجه به روز محشر جرم مرا ببخشد
شاها به ماتم تو شب تا سحر نخفتم / درد دلم تو دانی دیگر به کس نگفتم
چون (صامت) در عزایت در مقال سفتم / در عاشقی فروغی من هر غزل که گفتم