صامت بروجردی › و برای او همچنین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قاسم زار با عروس گفت که خوش به سوی تو / می‌کشدم کشان کشان جذبه گفتگوی تو
می‌روم و نمی‌رود از دلم آرزوی تو / وه که به کام دشمنان دور شدم ز کوی تو
بین که عموی من ز دل آه و فغان همی کشد / در صف نینوا چون ناله چسان همی کشد
آه مکش که آه سرد رشته جان همی‌کشد / بخت سیاهم از درت موی کشان همی‌کد
رفتم و آتش غمت ماند به سینه مشتعل / دست مراد کوته و پای امید منفعل
از پس مرگ سر زند گرگل حسرتم گل / بی‌تو چسان ز بوی گل تازه کنم مشام دل
گفت عروس بینوا با لب خشک و چشم تر / چندم از این سخن زنی تیر فراق بر جگر
سوختن و نمی‌کند بر دلت آه من اثر / خوی تو نیست در ملک خلق تو نیست در بشر
رفتی و بستی از من ای تازه جوان دگر نظر / بود سیاه روز من بعد تو شد سیاه‌تر
پس چه کنم ز داغ تو گر نکنم سیه بسیر / چون روم از جهان بدر خام غم تو در جگر
شور مخالفین بپا بنگر و احتراز کن / پا ز عراقیان بکش رو به سوی حجاز کن
یا بنشین ز مرحمت همره دوست راز کن / ای گل تازه یک نفس پرده ز چهره باز کن
ای پسرعموی من چند کنی مشوشم؟ / ز اشک دو چشم و آه دل غرقه به آب و آتشم
(صامت) از این مثقال تو سوختم و بدین خوشم / پای اگر چو محتشم از ره بندگی کشم