صامت بروجردی › و برای او همچنین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گفتا شه شهیدان کامد روا مرادم / تا آتش محبت زد شعله بر نهادم
در کربلای عشقش بار بلا گشادم / در جلوه‌گاه جانان جان را به شوق دادم
هر تیر کز مخالف بر لوح سینه خوردم / پیغام وصل جانان آن تبر را شمردم
جز لطف او پناهی بر هیچکس نبردم / جان با هزار شادی در راه او سپردم
کردند پس مخالفت در یاری اتفاقم / تا از حجاز کردند آواره در عراقم
آنها به سست عهدی من در سرو فاقم / جز راستی نبینی در طبع بی‌نفاقم
تخم وفایت ای دوست تا من به سینه کشتم / مهر عیال و فرزند یکسر ز سر بهشتم
به هر حصول بیعت با کوفیان زشتم / نام تو برده می‌شد تا نامه می‌نوشتم
چون منصب شهدات من اختیار کردم / دل از وطن بریدم ترک دیار کردم
در کربلا رسیدم پا استوار کردم / در وادی محبت دانی چکار کردم
شکر خدا که بردم بر سر وفای خود را / در امتحان رساندم قالو! بلای خود را
راضی نمودم از خویش یعنی خدای خود را / تا با قضاش کردم ترک رضای خود را
(صامت) به بزم جانان هر کس که راهبر بود / در پیش تیر محنت دایم تنش سپر بود
کاش از نخست ویران این دهر پرخطر بود / طرح نوی فروغی می‌ریختم اگر بود