صامت بروجردی › و برای او همچنین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در مقتل شهیدان با ناله چون هزاران / زینب کشید در بر چون نعش گلعذاران
گفتا بشمر کافر گریان چو بی‌قراران / بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
چون من ستمکشی کس مشگل که دیده باشد / ور خود ندیده باشد از کس شنیده باشد
ای شمر کی ز جانان کس جان بریده باشد / هرکس شراب فرقت روزی چشیده باشد
اندر گشودن سیل باشد شتاب چشمم / بگذار تا دهم غسل ز آب گلاب چشمم
جسم برادرم را اندر سراب چشمم / با ساربان بگویید احوال آب چشمم
پس کرد در مدینه رو از پی شکایت / کای جدید تاجدارم بنگر جفای امت
از جور و قتل و غارت این قوم بی‌همیت / بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
بردار سر که بر سر روز فراقت آمد / پایان استراحت هنگام زحمت آمد
وقت اسیری شام بر آل عصمت آمد / ای صبح شب‌نشینان جانم به طاقت آمد
اکنون به جانب شام از کربلا روانم / شمر و سنان و خولی هستند همرهانم
رفتیم دل پر از غم از داغ دوستانم / تا دوست گشتم ای جان کشتند دشمنانم
آه از دمی که زینب بنمدو جا به محمل / بازوی در سلاسل راس حسین مقابل
از محنت دل‌وی (صامت) مباش غافل / سعدی به روزگار مهری نشسته بر دل