صامت بروجردی › و برای او همچنین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دید چون قاسم عروس از دوریش انکار دارد / گفت حق داری جدایی محنت بسیار دارد
چاره در صبر است هر چندت که غم ناچار دارد / عاشقی کو بزم دل را خالی از اغیار دارد
منشی غم در سیه‌روزی نوشت انجام ما را / کرده به هر ما ذبیحان چون منا کرب و بلا را
سر به سر باید هدف شد طعنه تیر بلا را / گفتمش تیر فراغت از جگر بگذشت ما را
رفتم از کویت به چشم خونفشان دل پر ز حسرت / از تو و یار و دیار خود نمودم ترک الفت
ساقی دوران نموده ساغر پردرد و نقمت / گفتمش یا بار محنت بر دلم نه یا محبت
از شکست کار خود در دل الم بسیار دارم / فرصتی کو تا غم‌دل در برت اظهار دارم
دامن بخت ار به چنگ افتاد با وی کار دارم / شکوه گر دارم ز دل دارم نه از دلدار دارم
دست و پا از خون خود در جنگ کردن رنگ خوش‌تر / چنگ بر تار دل عاشق زدن از چنگ خوشتر
گفت با وی نوعروس! به قاسم شیرین شمایل / بر وصال حوریان گویا دلت گردیده مایل
رفتی و داغ فراقت تا قیامت ماند در دل / تیغ ابروی تو بحث کفر و دین را کرده باطل
گفت قاسم آه و افغانت ز کف دل می‌رباید / از دو چشمم جوی خون مانند جیحون می‌گشاید
صبر کن جانا قیامت هر چه دیر آید بیاید / درس عشق آموختن (صامت) ز هر مرغی نیاید