صامت بروجردی › و برای او همچنین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یا رب نظری کن به من و چشم پر آبم / کز بیم مکافات تو اندر تب و تابم
اما کرمت برده ز دل خوف عذابم / چندان بسر کوی خرابات خرابم
تا دام عطای تو بود بر سر راهم / گر بنده فرمانم و گر روی سیاهم
هرگز نبود جانب اعمال نگاهم / گر کار تو فضلست چه پرواز گناهم
چون من به بدن جامه تذویر نپوشم / آزار دلی ندهم و زهدی نفروشم
الا به ره دوستی دوست نکوشم / افسانه دوزخ همه باد است به گوشم
هرچند مرا فقر به سر حد کمال است / دستم به کسی باز کی از بهر سئوالست
خاطر ز پی وصل تو سرگرم خیالست / آه سحر و اشک شبم شاهد حالست
نایافتم از بی‌خبری راحت جان را / کندم ز بدن پیرهن شک و گمان را
انداختم از سر هوس کون و مکان را / نخجیر نمودم همه شیران جهان را
پنداشتم اول که زبون کرد مرا عشق / چون یافتم از خویش برون کرد مرا عشق
روزی که دلم جلوه خوبان جهان دید / ز آن جلوه عیان پرتو آن روی نهان دید
آن را که نظر در طلبش بود همان دید / گفتم که به شب چشمه خورشید توان دید
ای پیش رو مردم آزاد فروغی / بنیاد محبت ز تو آباد فروغی
جسته ز تو (صامت) ره ارشاد فروغی / از تنگی دل هر چه زدم داد فروغی