صامت بروجردی › همچنین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای غمگین تو را با شادی دوران چکار / صید شمشیر اجل را با لب خندان چکار
مشت خاکی را به کبر و کنینه و طغیان چکار / واله و آشفته را کفر و با ایمان چکار
کار را از بهر دنیا کرده بر خویش تنگ / می‌زنی بر شیشه قلب ضعیفان چند سنگ
می‌بری تا کی به خون مردمان از ظلم چنگ / هر که در بحر عمیق افتاده در کام نهنگ
از سر پی افسر خود دور کن تاج غرور / تا نگردی پایمال خلق محشر همچو مور
تا توانی با خدا شو آشنا ز ابلیس دور / زاهدان را چشم بر فردوس و حور است و قصور
نیمه شب از بستر غفلت گهی بردار سر / عذرخواهی کن ز جرم خود به نزد دادگر
تا شود اندر دلت نور حقیقت جلوه‌گر / بلبلان گر راز دل گویند با گل در سحر
ای در آغوش عروس جهل روز شب بخوانب / یا مبر مال کسان را یا نما فکر جواب
می‌کمنی تا کی ز ظلم خود دل مردم کباب / هر که در فکر قیامت باشد و یوم حساب
ای خوشا آنان که پیش لطمه چوگان عشق / پای افشاندند خویش مردانه در میدان عشق
جان چون (صامت) باختند اندر سر پیمان عشق / سعدیا تا چند گویی درد بی‌درمان عشق