صامت بروجردی › و برای او همچنین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

روزی که پا به علم پر غم گذاشتیم / امید بر ذخیره در هم گماشتیم
آخر هر آنچه گشت فراهم گذاشتیم / رفتیم و هر چه بود به عالم گذاشتیم
هرگز نداشتیم ز رفتن به خود گمان / بردیم رنجها ز پی گنج شایگان
و آنگه تمام را بنهادیم رایگان / قطع نظر ز حاصل ده روزه جهان
شد صرف در هوا و هوس روزگار ما / غافل ز پیک مرگ که می‌آید از قفا
ناگه برید دست ز دامان مدعا / چرخ زمانه چون نکند با کسی وفا
کشتیم هر چه تخم در این دشت هولناک / آخر ثمر نداشت به جز میوه هلاک
رفتیم با دلی ز غم دهر چاک چاک / در غم سفید کرده کشیدیم زیر خاک
نشگفت خاطر از هوس بوستان و باغ / ما را ز کیف جام جهان تر نشد دماغ
گفتی که با دبود اجل و عمر ما چراغ / ما مرد دل شکسته و چندین هزار داغ
اندام ما ندیده به خود برگ خرمی / نشنیده زخم سینه و در بوی مرهمی
(صامت) چون این بود ثمر عمر آدمی / بردیم چون فغان از این انجمن غمی