صامت بروجردی › و برای او| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای که نموده ترک سر بهره کلاه سروری / می‌ترسد به سروری هیچ سری به سر سری
بیهده هیچکس نشد شحنه شهر مهتری / با ملک ار ترا بسر هست هوای همسری
جغد صفت نشسته‌ای خوش بخرا به بدن / بسته‌ای آشیانه را سخت به شاخسار تن
در ره تست منتظر دیده مردم وطن / خیز وز شهر اغنیا خیمه به ملک فقر زن
ره تبری به منزلی تا کنی سفر ز خود / می‌طلبی ز گمرهی از دگری خبر ز خود
خواهی اگر که خویش را جوی تو راهبر ز خود / ساغر بزم بیخودی در کش و در گذر ز خود
طی طریق بندگی نیست به لشکر و سپه / در سرلشگر و سپه عمر چه می‌کنی تبه
جانب همرهان خود از چه نمی‌کنی نگه / منزل یار را بود وادی نفس نیمره
نوبت خسروی زند چرخ به آشیان تو / از فلک و ملک بسی آمده پاسبان تو
بنده نقش می‌شود کو نکشد کمان تو / با همه کبر و سرکشی هست ز چاکران تو
باغ و بهشت و عجب مفت ز دست هشته‌ای / از سر خانمانتاز بی‌خبری گذشته‌ای
گرد حریم قرب حق یک نفسی نگشته‌ای / ای که ز پست فطرتی مرکب دیو گشته‌ای
گرد حلاوت جهان هرگز مگرد چون مگس / محتسب حساب خود باش و بدرد خود برس
کوس رحیل کاروان بشنو و ناله جرس / توشه راه خویش کن تا نگرفته راه پس
دوری نمی‌کنی چرا ساغر بیهشی ز لب؟ / طالب راحتی اگر منزل عافیت طلب
نماد معاد خویش کن دانه اشک نیمه شب / قافله وقت صبحدم رفت و تو مانده عقب
لوح ضمیر خویش کن صاف ز نقش مهر کین / پند طبیب گوش کن پس به شفای او ببین
به بودت ز درد دان شور شراب درد دین / تن به بر هیست بس سمین گرک فناش در کمین
تیر تغافل امل تا به کمان تو بود / طعم طعام خود سری تا به دهان تو بود
چون بره‌ای تو فی‌المثل گرگ شبان تو بود / نفس هواپرست تو دشمن جان تو بود
عمر عزیز تو تلف در سر روزگار شد / دست امید کوته و پای طلب فکار تو
قافله رفت (صامتا) خیز که وقت بار شد / هر که بدیدم او حدی رهرو کوی یار شد