شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چشم ما شد به نور او بینا / نظری کن به نور او در ما
آب این چشمه می رود هر سو / لاجرم سو به سو بُود دریا
غرق بحریم و آب می‌جوئیم / ما طلبکار او و او با ما
دردمندیم و دلخوشیم از آن / درد عشق است و جان بود دردا
ما خیالیم و در حقیقت او / هو معنا و فانظروا معنا
نور معنی نموده در صورت / گنج اسما نهاده در اشیا
نعمت الله از او شده موجود / نور او هم به او بود پیدا