شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

موج و دریا آب بادش نزد ما / لاجرم باشد حجاب ما ز ما
ما ز ما جوید چو ما با ما بُود / هر که او با بحر ما شد آشنا
هر چه باشد در حدوث و در قدم / از خدا هرگز نمی ‌باشد جدا
در عدم خوش خوش حضوری یافتیم / در فنا داریم جاویدان بقا
نور روی او است در عالم عیان / بنگر این آئینهٔ نور خدا
جامع مجموع اسمای اله / می‌نماید صورت و معنی به ما
درد اگر داری دوا از خود بجو / زانکه درد تو بود عین دوا
عقل اگر خواهی برو جای دگر / عشق اگر خواهی درآ در بزم ما
چون نوا از نعمت الله می ‌برند / نعمت‌الله کی بماند بینوا