شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۲۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

روشن است از نور رویش دیدهٔ بینای ما / خلوت میخانهٔ عشق است دایم جای ما
آفتابی در ازل خوش سایه ای برما فکند / تا ابد روشن بُود این روی مه سیمای ما
ذوق ما داری بیا با ما در این دریا در آ / تا به عین ما نصیبی یابی از دریای ما
در سر ما عشق زلفش دیگ سودا می پزد / بس سری در سر رود گر این بود سودای ما
از لطیفی آن یکی با هر یکی یکتا شده / جان فدای لطف آن یکتای بی همتای ما
بلبل مستیم و درگلشن نوائی می زنیم / رونقی دیگر گرفت این گلشن غوغای ما
مجلس عشقست و رندان مست و سید در حضور / روضهٔ رضوان بود این جنت المأوای ما