شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۲۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

روشنست از نور رویش دیدهٔ بینای ما / درهٔ بیضا بود غواص این دریای ما
جملهٔ عالم وجودی یافته از جود او / خوش بود این خلقت او راست بر بالای ما
گر دوای درد دل خواهی در این دریا نشین / تا به عین ما نصیبی یابی از دریای ما
جملهٔ اسمای او از اسم اعظم خوانده ایم / اسم او گر بایدت اسمای او اسمای ما
عاشقان را نیست پروای دمی با غیر او / عاقلان را هم نباشد یک نفس پروای ما
سر نهاده بر در خلوت سرای حضرتش / خود که دارد در جهان خوشتر از این مأوای ما
در دل سید نگنجد غیر عشق حضرتش / حضرت او کی نشاند دیگری بر جای ما