شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هرچه خواهد می کند سلطان ما / دل برد جان بخشد آن جانان ما
دنیی و عقبی از آن و این و آن / ما از آن او و او هم ز آن ما
دردمندانیم و دردی می خوریم / دُرد درد دل بود درمان ما
عقل کل حیران شده در عشق او / خود چه شد این عقل سرگردان ما
هر که آمد سوی ما با ما نشست / غرقه شد در بحر بی پایان ما
رند سر مستی طلب از وی بجوی / لذت رندی سر مستان ما
بندهٔ فرمان و فرمان می دهیم / سید ما می برد فرمان ما