شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دُرد درد دل بود درمان ما / خوش بود دردی چنین با جان ما
عشق او بحریست ما غرقه در او / گو درآ در بحر بی پایان ما
ای که گوئی جان به جانان می دهم / جان چه باشد پیش آن جانان ما
مجلس عشقست و ما مست و خراب / سر خوشند از ذوق ما رندان ما
عشق او گنجی و دل ویرانه ای / گنج او جو در دل ویران ما
دل ببر از جان شیرین می برد / صد هزاران منتش بر جان ما
دوستدار نعمت الله خودیم / نعمت الله باشد از یاران ما