شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل روان جان می دهد در عشق آن جانان ما / گر قبولش می کند شکرانه ها بر جان ما
غرقهٔ دریای بی پایان کجا یابد کنار / ساحلش پیدا نباشد بحر بی پایان ما
هرچه آید در نظر آئینهٔ گیتی نماست / روشنش بنگر که باشد نور آن جانان ما
جان حیات جاودان از عشق جانان یافته / عشق اگر داری طلب کن ذوق جاویدان ما
مجلس عشقست و رندان مست و ساقی درحضور / ساغر می نوش کن شادی سرمستان ما
سینهٔ بی کینهٔ ما مخزن اسرار اوست / گنج اگر خواهی بجو گنج دل ویران ما
نعمت الله رند و سرمست است و جام می به دست / می برند آن می دهد این سید رندان ما