شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۳۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صد دوا بادا دوای درد بی درمان ما / دُرد دردش نوش کن گر می بری فرمان ما
خون دل در جام دیده عاشقانه ریختیم / بر امید آنکه بنشیند دمی بر خوان ما
خانه خالی کرده ایم و خوش نشسته بر درش / غیر او را نیست باری در سرا بستان ما
در حیات جاودانی یافته از عشق او / همدم زنده دلان شو تا بیابی جان ما
در میان ما و او غیری نمی آید به کار / ما از آن دلبریم و دلبر ما ز آن ما
دُرد درد او دوای درد ما باشد مدام / عشق او گنجیست در کنج دل ویران ما
آشنای نعمت اللهیم و غرق بحر او / ذوق اگر داری درآ در بحر بی پایان ما